تبليغاتX
دفترچه ممنوع
من طربم طرب منم زهره زند نوای من...

امروز به دنبال پستهای حالگیری اخیر تصمیم دارم یه پست شاد بنویسم! البته فقط تصمیم دارم و هرچقدر به ذهنم فشار آوردم موضوع خاصی به نظرم نرسید! و اصولا" چون موجودی هستم که غم رو به شادی ترجیح میده و دلایل معقول همگانی برای سرور و سرخوشی شادم نمیکنه و مواقعی هم که شاد هستم همین طور الکی الکی خوشم! اگه این پست شاد نشد نگی نگفتیا! هر چند که نیّت مهمه! 

آرزو چند وقت پیش یه بازی دعوتم کرده بود در مورد چیزهایی که دوست داریم و چیزهایی که دوست نداریم! البته قانون بازی فکر میکنم این جوری بود که این اقلام! باید از نوع صد تا یه غازش میبود! الان میگم تا متوجه بشید!

چیزهایی که خوشم میاد: سیب زمینی سرخ کرده!...بدون کلاج دنده عوض کردن!... شلوار جین!.... توی تختخواب صبحونه خوردن!....مخلوط بوی سیگار و اودکلن!..... از دو تا فیلم پشت سر هم نگاه کردن!..... از سیب خوردن موقع مطالعه!..... از شنای پروانه!.....از اینترنت!..... از اس ام اس!.... از تله پاتی!...از سالاد و سسهای عجیب و غریب درست کردن!.... از زيتون!...از به کار بردن اسم اونایی که دوستشون دارم!.....از رژلب!.... از غافلگیر شدن!..... از بچه کوچولوهای شش ماهه تا سه ساله!..... از هدیه چه گرفتنش و چه دادنش!.... از لهجه فرانسوی!..... از قاب عکس!.... از مژه هاي بلند!...از علامت تعجب!.... از سفر بدون برنامه ریزی! و...... گفتن چیزایی که ازشون خوشم میاد!.....

چیزهایی که بدم میاد: کرم ضد آفتاب!.... شمارش معکوس چه پشت چراغ قرمز و چه مایکروفر!..... گردگیری کردن!..... از آدمایی که موقع حرف زدن توی چشات نگاه نمیکنن!....از انبه!.... از زنگ تلفن موقعي كه خوابيدم!.... از سرشير و خامه!...از نوزاد تا دوماهگي!... از خانومايي كه به زمين و زمان شك دارن!....از رژگونه پررنگ!.... از مجله هاي خانواده سبز و زرد و هر رنگي كه ميخواد باشه!.... از فيلماي رزمي بروسلي و جكي چان و!... از بدقولي!... از تيم فوتبال آلمان!... از گریه کردن جلوی بقیه!....  از كتابايي كه توي عنوانشون قورباغه و موش و پنير و اين صوبتا هستش!... از علامت سؤال!.... از رستوران شلوغ! و....... گفتن چيزايي كه ازشون بدم مياد!....

دیگه خيلي شاد و مفرح شد! مگه نه؟

خیلی وقت بود دوست داشتم از حاج قربان سلیمانی بنویسم... نوازنده پیشکسوت موسیقی مقامی شمال خراسان که با همون ظاهر ساده و روستاییش در جشنواره های بین المللی موسیقی شرکت می کرد و بارها هم افتخارآفرین بود ..... پیرمرد ساده دل ساده اندیش با نوای آسمانی دوتارش که به گفته خودش گنجشکها نشسته بر دسته دوتار میهمانان همیشگی آوای حزین سازش بودند .... و نوای خدایی دو تارش در سی ام دی ماه ۸۶ برای همیشه خاموش شد.... خیلی وقت بود دوست داشتم ازش بنویسم ولی زمان مرگش مصادف بود با اوج درس خوندنم و فرصت دست نداد تا الان.....

خیلی وقت بود دوست داشتم از نادر ابراهیمی بنویسم.... نویسنده خوش قلم و نامدار که کسی جز او نمیتونست آتشي اين چنين پر عظمتو بدون دود خلق کنه و با عاشقانه آرامش، آسودگي رو به دلهاي پرتلاطم عاشقان هديه كنه و شايد شانزدهم خرداد ۸۷ بار ديگه پر كشيد به سوی شهري كه دوست ميداشت ....

و دوست داشتم از خسرو شكيبايي بنويسم .... بازيگر توانمند و استادي كه سالهاي سكوت و خفقان نوجواني اولين " دوستت دارم" ها رو با صداي خش دار دوست داشتنيش از رسانه گروهي شنيديم و چهارشنبه شبها منتظر بوديم تا بياد و يادمون بده كه چطور رئيس باشيم ولي رياست نكنيم! و باز موقع دلتنگيها ياد گرفتيم كه درسته كه قهريم! ولي حرف كه باید بزنيم!... و نميدونم چرا بيست و هشتم تير ۸۷ خودش اين جمله شو فراموش كرد و در قهر و خاموشي ما رو ترك كرد....

آره دوست داشتم از همه اينايي كه گفتم بنويسم ولي چون قرار بود اين يه پست شاد باشه! صرف نظر ميكنم

پ.ن۱: بزن آن پرده .... اگر چند تو را سیم از این تار گسسته!

پ.ن۲: کجایی ناتانائیل؟!

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 16:28 | لینک  | 

در نداشتن و نبودن یک ساله ات بیش از تمام روزهای داشتنت به تو نگاه کردم....با تو خندیدم .... با تو گریه کردم..... بوسیدمت..... با تو سخن گفتم..... دوباره شدم همان دخترک لوس لجباز و پرخواهش کودکی با پشت چشم نازک کردن و قهر و نازهای دم به دم که باز تنها با منٌت کشیها و ناز و نوازش همیشه برقرار تو در آشتی را می گشود.... دوباره شدم بی پناه همیشگی ترس و تاریکی و آغوش گشوده ات که برایم امن ترین جای دنیا بود..... دوباره شدم دختر مدرسه ای عجول با اونیفرم طوسی و تو که هیچ وقت نگذاشتی دیرم شود..... دوباره شدم نوجوان سربه هوای بازیگوش و لبخند آرام و دلنشین تو که چه خوب مرا می فهمید و سر به راهم می کرد..... دوباره شدم هم بازی کرکری خوان پرشیطنتت و جفت شش های پشت سر هم تو و شوخیهای دوست داشتنیت که ساکتم می کرد.....دوباره شدم دختر جوان عاشق پیشه بیقرار و دستان بی مانند گرم و مهربان تو که دلگرمی و آرامشم می داد..... دوباره شدم عروس مسافر بغض آلودی که باید از تو جدا میشد و شانه های محکم تو که با اقتدار حمایتم می کرد .... دوباره شدم میزبان کوچک قدمهای بزرگت و حضور پرآرامش تو که میهمانی کوچکمان را لبریز از صفا و شادی می کرد...... دوباره شدم همراه پرحرفت در پیاده رویهای گاه به گاه شبانه و گامهای شمرده ات که کوبش پرتلاطم قلبم را هارمونی می بخشید..... دوباره شدم فرزند نگران و ناآرام ایستاده بر بالینت و چشمان بسته و نفسهای خسته ات که با من خداحافظی می کرد............

هنوزم قبله جان صورت توست.......

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 17:58 | لینک 

قضیه ای که میخوام در موردش بنویسم چند روز قبل اتفاق افتاد ولی اونقدر این مدّت ذهنمو به خودش مشغول کرده بود که نتونستم ساکت بمونم و چیزی در موردش نگم .

بعد از ظهر گرم یکشنبه خانمی میانسال با چادر گل گلی همراه یک دختر پونزده شونزده سالۀ سبزه و لاغر سراسیمه و سرگردان وارد شدند. از چهره و سر و وضعشون میشد حدس زد که روستایی هستند. داخل اتاق که  شدند در نگاه دختر اضطراب و وحشت کاملا" مشهود بود و اصلا" صحبت نمی کرد. خانم میانسال که مادر دختر بود با لهجه ای که باید تمام وجودت گوش میشد تا شاید از حرفاش چیزی سردربیاری شروع به صحبت کرد و از دل درد مزمن دختر گفت. شروع کردم به سؤال کردن از خود دختر در مورد خصوصیات دردش ولی فقط نگاهم میکرد و گاهی هم ناخناشو می جوید و مادر هم تند تند جوابای بیربط میداد. از شرح حال که نتیجه ای نگرفتم بهش گفتم روی تخت دراز بکشه تا معاینه اش کنم. دستمو که روی شکمش گذاشتم از تعجب خشکم زد! نگاهی به چهره نگرانش که هنوز کودکانه و ساده بود و اندام لاغرش  انداختم و پرسیدم ازدواج کردی؟ آروم جواب داد: نه.... پرسیدم نامزد داری؟ بازم به علامت نفی سرشو بالا برد....  از نگاه معصومش خجالت کشیدم که بپرسم دوست پسر داری یا نه.... دختر بی بر و برگرد باردار بود اونم نه ماه اول و دوم از معاینه اش میشد فهمید که حداقل سن بارداریش بیست هفته است. مادرش پاراوانو کنار زد و مضطرب اومد کنار تخت و از من پرسید چرا این سؤالا رو می کنی؟ من گفتم خانوم دخترتون بارداره..... یکی زد توی سر خودش و یکی هم توی سر دختر بیچاره، کم مونده بود منو هم بزنه! فریاد میزد که این حرفا چیه می زنی؟ آفتاب و مهتاب رنگ این دخترو ندیده و.... اونقدر محکم و قاطع حرف میزد که من با تمام اطمینان واقعا" شک کردم نکنه اشتباه کنم و فرستادمشون برای سونوگرافی. بعد از یک ساعت با قیافه های وحشت زده برگشتند. دختر بیچاره به پهنای صورتش اشک میریخت و مادر در حال فحش و ناسزاگویی بود. سونوگرافی رو ازشون گرفتم. حدسم درست بود سن حاملگی 22-20 هفته بود و یک جنین سالم و بدون مشکل. از مادر خواستم بیرون باشه تا از تشویش و تشنج فضا کم بشه و بتونم با دختر راحتتر صحبت کنم. دختر روبروی من نشسته بود و مثل یک کودک چهار پنج ساله نگاه می کرد و ناخن می جوید.... نیم ساعت باهاش حرف زدم گفتم  با من راحت باشه تا بتونم کمکش کنم و با هزار و یک ترفند ازش خواستم حقیقتو برام بگه و.... بالاخره بغضش ترکید و بریده بریده شروع به صحبت کرد..... از برادر 45 ساله اش گفت که روزگار جنگ به اسارت گرفته شده و شش سال اسیر بوده و امروز عنوان آزاده رو یدک میکشه و از زمانی که به خونه برگشته تعادل روحی و روانی نداشته و هیچ کدوم از اعضای خانواده از دست و زبانش مصون نبودند..... از اینکه از وقتی دختر خردسالی بوده مورد آزار و اذیّت این برادر قرار میگرفته و تهدید و ارعابهای جدّی و وحشتناکش جایی برای لب گشودن و شکوه و شکایت باقی نمیذاشته.....از اینکه این جنین هم حتما" هدیۀ همون برادر آزاده است..... و حرفها و حقایق دردآوری که باورنکردنی بود و حاصلی نداشت به جز نفرت و انزجار از روزگار و زمانه...... به من التماس میکرد که به مادرش چیزی نگم چون اگر برادرش میفهمید حتما" تکه تکه اش میکرد! سعی کردم آرومش کنم و منطق محدود و محصورشو راضی کنم برای در نظر گرفتن و پیدا کردن راهی تازه و اینکه باید کاری کرد...... مادرشو صدا کردم بیاد تو، لزومی نداره که بگم بهش چیا گفتم و چظور داد و فریادشو آروم کردم و قضیه رو براش حلّاجی کردم..... ازش پرسیدم چطور با این همه آزار و سختی تا به حال پسرشو به یک روانپزشک نشون نداده و این همه نشونه رو ندیده گرفته..... زمان ملامت نبود.... نامه ای برای یکی از استادام که متخصص زنان بود و میدونستم اگه راهی وجود داشته باشه کوتاهی نمیکنه، نوشتم و شرح کامل ماجرا رو دادم..... به یکی از دوستام هم که رزیدنت روانپزشکیه زنگ زدم و ازش خواستم برای بستری برادر دختر کارای لازمو انجام بده..... به مادر سفارش کردم همون موقع دخترو ببره پیش دکتر و در اولین فرصت هم برای بستری پسرش اقدام کنه..... هرچند شاید تمام این کارها نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود ولی مگر راه دیگه ای هم وجود داشت..... ازشون خواستم حتما" منو در جریان بذارن که چی شد و چی کار کردند.... ولی الان یک هفته گذشته و هنوز هیچ خبری ندارم.....

و من از همون روز، هر لحظه در ذهنم مقصر واقعیو جستجو میکنم..... مردی که در راه ایمان بی مانندش بهترین سالهای عمرش در میان توپ و تانک و خمپاره و وادی اسارت گذشت و امروز یک بیمار روانی مهجوره که کنترلی بر کردارش نداره و ایمان مثال زدنیش در راه پلیدترین و حرامترین اعمال به هرز میره..... دختر بیگناه و معصومی که از کودکی لبهاش به هم دوخته شده و هر آزاریو تاب آورده تا خدای ناکرده گوشه ای از آرامش دروغین خانواده اش خدشه دار نشه...... مادری که حتی به قیمت قربانی کردن دخترش اونقدر دربند آبروی ظاهری و پوشالی بوده که چشم بر تمام حقایق آشکار و دردآور بسته و سخنی نگفته..... و یا فقر فرهنگی و اجتماعی سر به فلک کشیده و نبود گوشی برای شنیدن و دستی برای کاری کردن و مسؤولی برای پذیرفتن و چاره ای اندیشیدن...... هرچند خیلی دیر.... هرچند خیلی دور....

و فکر میکنم به  چشمان هراسان وحشتزدۀ دختر لاغر سبزه رو.....

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 2:7 | لینک  | 

آنقدر دل دل می کنی که شهاب باران آسمان تمام می شود و تو تازه به خاطر می آوری آرزوهای نگفته و تمناهای نهفته انباشته شده در دل بیقرارت را. و باز آنقدر چشم میکشی تا شب پرده سیه فامش را پهن کند و تو با کوله بار سنگین آرزوها به دوش سراپا نگاه میشوی شاید صیاد ستاره مسافری شوی که پیامبر تمنای نگفته ات باشد. آنقدر چشم می دوزی تا سیاهی مخملی شب مست خوابت می کند و تو در بیکران رویا همه آرزوهای نهفته ات را به دست ستاره ها میسپاری و سبکبارِ سبکبار میشوی..... روشنای سپیده که سر میزند چشم می گشایی و کوله بار سنگین آرزوها، نقش بر زمین، خاطره شکست شکار دیشب را بر ذهنت می کوبد و شیرینی رویای سبکباری را به کام روحت تلختر از زهر می کند... و آنگاه که تو غرق در ماتم برای مرور آرزوها و مهیا شدن صیدی دوباره کوله بارت را میگشایی، درخششی خیره کننده و آسمانی برای لحظه ای کورت میکند و تازه می فهمی که دیشب ستاره ها از آسمان به کوله بارت ریخته اند و آنها هم شده اند جزئی از تمنا و آمال و آرزوهایت..........وای! شب بی ستاره را چگونه تاب خواهی آورد جان دل؟!

 

به من گفتی: همین دست پرورده خودمان را میگویم! پس او چه می کند؟....... ..گفتم: مخلوق ، "مخلوق" است. یعنی "خلق شده"...... گفتی: یعنی او هم دلش که بگیرد به آسمان نگاه می کند؟........ گفتم : آسمان برای همه است . برای من، برای تو، برای هر آنکه قدرت سربلند کردن و نگریستن دارد.......گفتی :حتّی اگر از نژاد افشاری باشد؟!......... گفتم :حتّی برای "رویانا"........

 

پ.ن: حرف زیاد دارم ناتانائیل! ولی....سکوت میکنم!

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 14:1 | لینک  | 

پیرو آخرین اولتیماتوم مستانه عزیز در بازی مسروقۀ! پزدادن شرکت می کنم....هر چقدر هم تلاش کنیم و دلیل تراشی و به دیدۀ اغماض به پز دادن نگاه کنیم باز هم  حمل بر خودستایی خواهد بود....ولی خب بازی به این سبک و سیاق از طرفی تمرینی خواهد بود برای خودشناسی و از طرف دیگه نیازمند جرأت و گستاخیه! ما هم جسارت به خرج می دهیم و شرکت کنندۀ جسور و از خود متشکر این بازی می شویم!!

دوران کودکی، پسرها به زور بازوی پدر پز می دادند و دخترها به مهربانی و زیبایی مادر و همگی به تعداد نمره های بیست و کارتهای هزار آفرین و به اسباب بازیها و عروسکهای رنگارنگ . پز دادن اون زمان بی پیرایه و ساده و روشن و صاف بود....بزرگتر که شدیم  همگام و همراه با آموختن خواهی نخواهی پنهانکاری و در پرده و استعاره سخن گفتن، پز دادن و فخرفروشی هم ظریف و هوشمندانه و مخفی شد ، با چاشنی دلپذیری از شکسته نفسی و فروتنی و تواضع! من هم کودک بزرگ شدۀ همین روزگارم و دانش آموز ساعی همان آموخته های ناگزیر ...پس بی بر و برگرد پز دادن من هم از این قاعده مستثنی نخواهد بود حتی با خودآگاهی و حفظ هوشیاری ....به هر حال همینه که هست!!

من اینجا پز دادنو به مفهوم داشته ها و پندارها و کردارهایی معنا خواهم کرد، که با یادآوری و مرورشون، زمان تنهایی و خستگی و ناامیدی و یأس احساس غرور و شادی درونی پیدا کنم و از داشتن یا انجامشون به خود ببالم و سرمست بشم. به دور از هر شکسته نفسی و تواضعی تعداد این دست داشته ها که متفاوت و متمایزم کنه زیاد نیست و از اونجا که حتّی اخلاقیات هم از نظر من نسبی و قابل قیاسه و هیچ سنگ محک مطلقی وجود نداره، تمام گفته های من با ترازوی فکر خودم  و فقط و خودم سنجیده میشه و شاید مورد تأیید هیچ ادلّه ای نباشه! به هز حال بازم همینه که هست!!

من پز میدم مثل همه به خانواده ام( به صفا و مهربانی و پاکیشون) ....پز میدم به همسرم (به ظاهر و فکر و منطق و عشقش)....پز میدم و همیشه شادم از اینکه مهریه ام فقط و فقط چند شاخه گله بدون هیچ زرق و برقی از طلا و سکه.....به اینکه جشن عروسیم با تمام مخالفتها فقط یه مهمونی ساده بود بدون لباس سنگین عروسی و اینکه چقدر بهمون خوش گذشت!....پز میدم به اینکه به شدّت وسواس دارم در رعایت قوانین خصوصا" رانندگی و بدم میاد از با انگشت اشاره کردن به خلاف دیگران برای توجیه بی قانونی.....پز میدم به اینکه درصدی از درآمد ماهیانه رو حتما" اختصاص میدم به خرید کتاب و اینکه کتابخونه مون دیگه لبریز و سرریز شده (هر چند دوره هایی برای مطالعه تنبل میشم)......پز میدم به اینکه مثنوی رو تا به حال دو دور خوندم....به اینکه بیشتر از نصف غزلهای حافظو حفظم.....پز میدم به اینکه بدون موسیقی نمیتونم زندگی کنم....پز میدم به اینکه عاشق شنام و شناگر ماهری هم هستم!....پز میدم به اینکه چهار ساعت خواب در شبانه روز از سرم هم زیاده !......پز میدم به کارم نه به عنوانش که این روزها اصلا" اصلا" پز دادن هم نداره! ولی پز میدم به اینکه با تمام حرف و حدیثها عاشقانه شغلمو دوست دارم و دوباره و دوباره هم اگر برگردم همین راهو انتخاب میکنم...پز میدم به رابطه ام با بیماران و اینکه اکثرشون دوستم دارند و پز میدم به هدیه هایی که اونا برام میارن( به این یکی به معنای واقعی کلمه پز میدم! به سبک جولیا پندلتون بابا لنگ دراز! یعنی میارم و به همه نشونشون میدم!).....فعلا" دیگه یادم نمی یاد! وای که چقدر من خوبم!....می دونم خیلی از اینا که گفتم پز دادن نداره! ولی خب گفتم که اینها چیزهایی بود که در تنهایی و یأس یادآوریشون شادم میکنه ....خلاصه بازم میگم همینه که هست!

یادم رفت اینو بگم پز میدم به تک تک خواننده های خوب وبلاگم و دوستان گل دنیای واقعی و مجازیم.....و پز میدم به مخاطب خاص نازنین پست قبلیم و......

دوستانی که لینک مستانه هستند که لطفا" هر چه زودتر بشتابند تا این خجالت و برافروختگی ما هم برطرف بشه....سایر دوستان هم بر ما منت بگذارند و بازی کنند خصوصا" آرزو ، پیمانه ،دکتر علی ،فریاد ،کافه گپ ،گلاب خانوم و....هر دوست پیدا و پنهان خواننده این سطور...

 

پ.ن: فراموشت نکرده ام ناتانائیل! ولی از خود به خود فخر فروشی؟! زهی تصور محال!

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 10:24 | لینک  | 

كارهاي ريز و درشت عقب افتاده و نيافتاده را تند تند و پرشتاب تمام مي كنم، فقط تمام مي كنم تا برسم به اينجا و بيرون بريزم نگفته هايي كه نمي دانم چيست امّا تنها مي دانم هست و بيقراري ميكند. و حال كه روي صندلي هميشگي نشسته ام و صفحه سفيد هميشگي جلويم باز مي شود ، ندانستن و ناتواني هميشگي به سراغم مي آيد. و خطوط سياهي كه هي جلو مي رود و دوباره عقبگرد ميكند و دهن كجي دوباره و دوباره صفحه سفيد. و من خسته از اين دهن كجي اين بار رژه خطوط سياه را آنقدر تاب مياورم تا ميرسم به اينجا! درست همينجا كه تو هم اكنون با من به آن رسيده اي! پس باهم ادامه مي دهيم تا برسيم به لحظه هايي كه بايد از آنها نوشت، برسيم به هواي تازه و شايد برسيم به شناخت و درك نويي از خويشتن و واقعيت هميشه پنهاني كه به خودي خود رخ نمي نماياند و از پيله محكم شك و ابهام سر بيرون نخواهد آورد مگر با دشنه سركشي  و شايد كمي جرأت و جسارت.  برسيم به محاسبه بهايي كه براي اين جسارتمان مي پردازيم و چرتكه بيندازيم هزينه از پيش تعيين نشده اين سركشي را. شايد بد نباشد براي لحظه اي چشم بر هم گذاريم و تجسّم كنيم دورنماي هرچند مه آلود و نامشخص مسير را و از ميان غبار ابرها چشمانمان را آنقدر تنگ كنيم براي يافتن گودالهاي احتمالي و شايد آن تابلوهاي اسكلت نشان خطر!  هيجان انگيز خواهد بود حتّي اگر براي لحظه اي در خيال، خود را در قعر يكي از همين گودالها تصور كنيم! و خالي از تفريح نيست اگر شده براي يك بار دست به دامان پيشگويي و رمل و اسطرلاب شويم و مهره هاي سنگي آبي لاجوردي به گردن بياندازيم!!

من مدّتهاست كه آنقدر چشمانم را تنگ كرده ام و جايگاه تابلوهاي اسكلت نشان را به ذهن سپرده ام كه شبيه ژاپنيها شده ام! و چندين و چند بار در رويا خود را به قعر عميقترين گودال پرتاب كرده ام كه هنوز كوفتگي دست و پايم برطرف نشده! براي محاسبه بهای خرق عادت  انگشتان دست و پايم رويهم كم آمده و چرتكه ام از فرط بالا و پايين كردن مهره ها ساييده و رنگ و رو رفته شده!  شايد تا هنوز خرمهره آبي لاجوردي به گردن نيانداخته ام دوست داشته باشي بداني نتيجه نهايي اين همه چشم تنگ كردن و دست وپا شكستن و چرتكه انداختن و حساب و كتاب را..... يك كلام ختم كلام! و اينكه....ارزشش را داري..... و بودن آرامت هيچ راحت و آرامشي را زايل نخواهد كرد.

امّا نميدانم شايد تو تيزبين تر از من باشي و راه را از چاه بهتر بشناسي، شايد حساب و كتاب تو از من بهتر باشد و شايد مجهز به امكانات پيشرفته تر از چرتكه و انگشت باشي!...پس يك چيز مي خواهم و اينكه.... آگاهم كني.....

 

 

پ.ن 1: متأسفم بابت مه آلود بودن اين پست. شايد اين پست مخاطب خاص داشته باشد. ميان كامنتها در پي مخاطب خاص اين پست نباشيد! كه جز به بيراهه رفتن اثر ديگري نخواهد داشت.

 

پ.ن 2: براي مخاطب خاص ديگري كه به تازگي اينجا را مي خواند: دوست من! كمي پايينتر بيا و هم سطح دنيا و روزگاري شو كه در آن زندگي ميكني. معقول بيانديش و واقع بينانه رفتار كن. نگذار روح بزرگ و احساس پاكت در بيراهه و روياي ناممكن به هرز رود. تو شايسته بهترين هستي اگر باور كني و بخواهي و چشم بگشايي....

 بت موزون به بتخانه بسي جست / كه موزونات را ميزان كدام است

دنبال اين مخاطب خاص هم در كامنتها  نگردييد!!

 

پ.ن 3: هزار هزار بار ممنونم از تمام دوستان خوب و نازنينم بابت تبريكات پست قبلي.....

 

 

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 16:25 | لینک  | 

ـ یه جایی توی یه کتابی که اسمش یادم نیست  خوندم که پدر یه شخصی که اونم یادم نیست کی بود! اینو گفته که:  " هنگامی که به چیزی شک داری، بزن بر طبل بی عاری!!" این روزها عجیب پایبند و شیفتۀ این گفتار نغز شدم! و پیرو چنین مرام و مسلکی و در این حال و هوای شک و ابهام چه هنرمندانه هم جواب می دهد! قبول نداری؟ برای یک بار هم شده امتحان کن! باور کن دست خالی بر نخواهی گشت! حالا که دارم درس زندگی این چنینی میدم! بذار یه راز دیگه رو هم برات فاش کنم، اینو هم از خودم نساختم، از یکی دیگه ست که بازم درست یادم نیست کی بود! شاید ونه گوت...میگه: " ما برای علافی به کره خاکی آمده ایم! هر کس جز این گفت، چرت گفته!! " نه نه! نیهیلیست نشدم هنوز! اصلا"  علافی میتونه کلّی هم هدفمند باشه! قضیه اینه که بستگی داره علّاف چی باشی! من خودم از اول مهر با شروع دورۀ رزیدنتی وارد یه مرحلۀ جدید علّافی هدفدار میشم! متوجّه شدی دیگه! اینا رو گفتم واسه اینکه بگم من تخصص قبول شدم! و با شوق و ذوق فراوان هم به استقبال این علّافی تازه میرم.... بگذریم ...دارم رفیق بد میشم! ذغال خوب هم که فراوونه! پس تا از دست نرفتی، بریم سر مطلب بعدی....خلاصه که علّافتیم رفیق! (ادبیات وزین رو داشته باشید! اینم یه صدای بی صداست براومده از همون طبل بی عاری!)

 

ـ دیروز که از فرط خستگی چشام بسته شد دیدم دختری هستم در کنار رودی پرآب با چهره ای مینیاتوری، چشمان درشت درشت خمار با مژگان بلند، بینی ظریف ظریف قلمی و دهان و لبهای غنچۀ کوچک کوچک! و نرمی ابریشمی حریر لباسم حتّی برای روحم هم قابل لمس بود. هر چند زیبایی مینیاتوری رو هیچ وقت دوست نداشتم ولی در اون لحظه به شدت احساس خوشایند زیبایی میکردم. دستم یک پیاله بود و مردی با همون چهرۀ مینیاتوری از نوع مردانه اش یعنی موها و ریش بلند و چشمان باز هم خمار عاشق با جامی در دست پیالۀ منو پر میکرد!! با یک صدای ناگهانی چشام باز شد تا چند لحظه فکر کردم صدای چهچه پرنده ای بیدارم کرده ! و داشتم دنبالش میگشتم ولی نه در و دیوار ترک خورده ای که در میدان دیدم قرار گرفت و نه حال و هوای حاکم بر محیط ، فضای مناسبی برای پرنده و چهچهه زدنش بود! هوشیارتر که شدم فهمیدم ساعت چهار بعدازظهره و من در کلینیک در انتظار بیمار! چهره ام هم به هیچ وجه مینیاتوری نیست! و اون صدا هم زنگی بود برای فراخوان من، یعنی پاشو بیا مریض اومده! تنها نشونۀ موجود از اون رویای مینیاتوری کتاب رباعیات خیام بود که جلوم باز بود و این شعر که:

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من تشنۀ آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 

 تا حالا این فرمی خواب انتزاعی ! ندیده بودم! بعضی از رباعیات خیام همیشه مستم میکنه شاید این رویا هم یه جور مستی و سرخوشی بود!

 

ـ خدایم را برای روز مبادا جایی پنهان میکنم جایی میان باورهای خلل ناپذیر کودکانه و تردید و شک تمام نشدنی بزرگسالی...جایی میان شادیهای گذری و لحظه ای و غمهای ماندنی فراموش ناشدنی....در مرز باریک میان کفر و ایمان...و خوب استتارش میکنم  و آنقدر انتظار میکشم تا شاید  روزی روزگاری آن زمان که در جستجوی گمشدۀ دیگری پنهانیترین زوایا را می کاوم ناغافل خودی به من نشان دهد و پرده براندازی کند....

 

ـ ناتانائیل! کاش در تو هیچ انتظاری نباشد، حتّی میل هم نباشد، و تنها استعدادی برای پذیرفتن باشد.....ناتانائیل! هرگز خوشیهایت را از پیش تعیین مکن!.....ناتانائیل! بزنیم بر همان طبل کذایی؟!!

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 2:8 | لینک  | 

مدّتيست كه ذهنم درگير است با آدمهايي كه نمي بينمشان! نديدن كه نه، از آن ديدنهاي بي پردازش! آنهايي كه تمام و كمال در ميدان ديدت قرار ميگيرند و گيرنده هاي مخروطي و استوانه اي چشم با اقتدار وظيفه شان را ايفا مي كنند و سيگنالها را دربست تحويل گرفته و در نهايت امانتداري براي مغز ارسال مي كنند، امّا اين گيرنده شخيص با بي حوصلگي آنها را در كنج بي حافظگي پرتاب ميكند يا در گورستان فراموشي مدفون!

مدّتيست كه مغزم را آداب داني مي آموزم و پيشگويي آينده! و تلاش مي كنم براي بازيافت انباشته هاي كنج بي حافظگي! مي خواهم ببينم تمام آناني را كه به سادگي از كنارشان عبور مي كنم پيش از آنكه با تنه زدني ناگهاني مرا به خود آورند و آگاه از حضورشان كنند!  مثل پيرزني كه در بانك كنار تو ايستاده و تازه وقتي پولهايش به زمين ميريزد تو از وجودش باخبر مي شوي! و يا پسربچه اي كه مدتهاست در مقابل ديدگان تو گرم بازي است و تنها زماني كه توپش جلوي پاي تو به زمين مي افتد متوجه شور و شوق بودنش ميشوي. شايد فردي كه در كتابفروشي كنار تو در حال وارسي كتابهاست و تو موقعي كه آهنگ عجيب زنگ موبايلش بلند ميشود حضورش را احساس مي كني. يا كشاورزي كه در اوج آفتاب بر روي زمينش مشغول تلاش است و تو از پشت شيشه ماشين تنها نظاره گر رقص گندمها هستي. شايد هم مردي كه هر روز در همان ساعتي كه سركار ميروي از مقابل تو مي گذرد و تو تازه امروز متوجه بودنش شده اي. يا مأمور هميشگي برق و حتّي دستفروش هرروزه محله ات و.....

مدّتيست كه ذهنم سخت دلخوش اين بازي جديد است. مي بينم و مي بينم و مي بينم و به اتفاقهاي نيافتاده فكر مي كنم.

وحشتناك است ولي شايد گواهي فوت آن پيرزن را فردا من امضاء كنم! شايد فردا همان پسربچّه يكي از فوتباليستهاي مشهور كشور شود! يا سالهاي بعد بازي روزگار آن حريدار كتاب را همسايه ديوار به ديوار من كند! نمي دانم ولي بعيد نيست آرد نان خوشمزه اي كه امروز صبح با كره و مربا خوردم از گندم همان كشاورز به دست آمده باشد!  و يا شايد چند روز بعد من در يك خيابان شلوغ با آن مرد هم مسير تصادف كردم! شايد فرزند مأمور هميشگي برق چندسال بعد همبازي فرزند من شود! و خدا را چه ديدي شايد فردا من در حين انجام يك جراحي كوچك بر روي همسر مرد دستفروش كه هپاتیت ‌ب دارد بر اثر سوزن آلوده مبتلا شدم و همين علّت مرگم شد! و ......

به اتّفاقهاي نيافتاده فكر ميكنم و تخيلم را آزاد ميگذارم براي پرگشودن تا هر كراني كه دلخواه اوست. و در اين ميان به سود اين بازي ذهني فكر مي كنم و به اين كه صد البته ديدن يا نديدن من توفيري در آنچه فردا مي آيد ايجاد نخواهد كرد امّا لذّت ديدن و آزمون حافظه بصري فردا و فرداها هيجان انگيز و بي جايگزين است.

به هر حال هر چه كه باشد بازي فقط بازي است!

 

.          پ .ن 1: اين بار ناتانائيل مي گويد: تو را هم در بازيم شريك كنم و تلاش كنم براي ديدنت قبل از آنكه فردا كه اينجا را خواندي در دلت به من و بازيهاي عجيب و غريب ذهنم بخندي! پيش از آنكه اين نوشته ها مدرك معتبري دالّ بر ماليخولياي ذهني من شود!

 

.          پ.ن 2: ناتانائيل گاهي حرف زيادي مي زند!

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 10:10 | لینک  | 

طبق بازی جدیدی که مستانه عزیز مطرح کرده باید در مورد تأثیرگذارترین دوران، آدم ، رابطه و اثر و شخصیت در زندگیم تا به امروز سخن پراکنی کنم! که لازمه اش زدن نقب به گذشته ها و یادآوری خیلی چیزهاست....من همیشه منتظر بودم و هنوز هم هستم منتظر یک اتّفاق ، یک برخورد ، یک رویداد که رنگ و بوی  تحوّل و تفاوت داشته باشه و راه ورودی بشه به سمت و سوی یک جهان تازه و موجد خط فکری جدید و نویی برام باشه....این انتظار مطمئنا" تا به امروز بی فایده نبوده و بارها پاسخ داده شده ، گرچه که شاید من خیلی دیربه تأثیرش پی برده باشم و همچنین بسیاری رویدادها که اومدن و رفتن  و ذهن فراموشکار من بعدها اثرشونو درک خواهد کرد.....اما انتظار من تا زمانی که هستم پایان ناپذیره و باور دارم شاید هم دوست دارم این طور فکر کنم که تأثیرگذارترین و خارق العاده ترین برخورد در راهه و آمدنی، این طوری انتظارم دوست داشتنی تر خواهد بود و نگاهم به قضایا دقیقتر.....مسلمه که اونچه که امروز هستیم متأثر از تک تک  برخوردها و رابطه ها و بینش هاست حتی کوچکترین و گذریترینشون ولی انگار روال این بازی بر اینه که از های لایتها صحبت کنیم و از شاخص ها بگیم.....دوست دارم در این مورد حرفهام مستقل از نظریات و تئوریهای روانشناسانه باشه و ذهنمو از تمام خونده ها و شنیده ها پاک کنم.... تأثیرگذارترین دوران نه تنها برای من بلکه برای غالب افراد از دید من روزها و دوران کودکیشونه که ساختار و اسکلت اصلی شخصیّتشون در اون زمانه که شکل می گیره. من برای خودم این دورانو یکی از مؤثرترین و شاخصترین مراحل میدونم و همیشه واقعا" شکرگزارم  که اون ایّام به تمام معنای کلمه کودکی کردم و حسرت تحقق رویای کودکانه ای تا جایی که الان در ذهن دارم به دلم نموند. ایمان دارم این موهبت بزرگیه که در شرایطی قرار نگیری که مجبور باشی زود و پیش از موعد بزرگ بشی.....دوران بلوغ هم با تمام فشارها و تغییراتش برای من بسیار تأثیرگذار بود، کشف  و شناخت تحولات روحی و جسمی و کنار اومدن با اونها و اندیشه های تازه برای پذیرش و یا جستجوی ایدئولوژی و خط مشی زندگی، همه و همه درگیریهایی بود که دوران بلوغو برای من شاخص کرد و کامل کننده بخشی از من امروز بود. از این مراحل طبیعی که بگذریم ورود و آشنایی من با دنیای پزشکی، خصوصا" از زمانی که از حالت انفعال و نظاره خارج و بالینیتر شد، بدون شک یکی از مؤثرترین دورانها برای من بود....شناخت درد عینی آدمها و  نزدیک شدن به اونها، تجربه و درک لحظه های تکرار نشدنی و لمس از نزدیکشون مثل شنیدن صدای اولین ابراز وجود به دنیا...و احساس گرمای دستانی که در دستانت رفته رفته به سردی می گرایید.....تلاش باور نکردنی و موفقیّت آمیز در جدال با مرگ یک نوزاد نحیف و ناتوان و......برخورد ملموستر با فقر و تبعیضهای اجتماعی و  پی بردن به ناتوانی و تنهاییت برای نابود کردن و حتّی کم رنگتر کردنشون....تجربه هایی بود که به جرأت میتونم بگم منو بزرگ کرد، به نگاهم عمق داد و روحمو بارور کرد و جالبه بگم با وجود تکرار چندباره و چندباره این تجربیات هنوز هم برام تازگی دارند ...هنوز هم دیدن لحظه تولد برام وجدآفرینه و شاهد آخرین نفسها بودن اشک به چشمم میاره.....

باید از تأثیرگذارترین آدمها بگم....من اینجا از آدمهایی میگم که باهاشون برخورد عینی داشتم ...اندیشه ها و شخصیّتها بمونه برای بخشهای بعد داستان ! شاید خیلی کلیشه ای باشه ولی بی بر و برگرد خانواده و پدر و مادرم تأثیرگذارترین بودند. همیشه به آرامش عمیق پدرم  و مهربانی بی دریغ وجودش و عشق بی چشمداشتش حسودی میکردم و هنور هم در حال ممارست هستم برای مهربان بودن و رسیدن به اون حس آرام و  آبی که این روزها نایاب و دست نیافتی شده..... و مادرم که برام سنبل تعقل در عین لطافته، مظهر صبر و خستگی ناپذیری . به من احساس و دوست داشتنو به بهترین وجه  یاد داد و از من یک آلبای! به شدت احساساتی ساخت.  و  بعد از اونها  کسی بود که تونست گونه های منو گلگون کنه! قلبمو به تلاطم در بیاره! و به من این فرصتو داد تا عشق و احساسات این چنینی رو! با تمام مخلفاتش بچشم و مزه مزه کنم و لذّت ببرم و سرمست بشم . کسی که برای من امکان شکوفا شدن زنانه ترین تمایلات و احساسات و  قابلیّتها رو فراهم کرد. از اولین روزهایی که شناختمش تا سالهای بعد که مقام همسرمو پیدا کرد و تا به امروز هر لحظه همراهش بودن برام یک تجربه و شناخت و  حس تازه بوده ... گاهی این حس به وجدم آورده و خمارم کرده.....گاهی بهم فکر کردنو و منطقی بودنو آموخته.....و گاهی شاید کمی متعجبم کرده، ولی در این شکی نیست که این حسها منو ساخته، پرداخته و پیراسته و شاید بیشتر از اونچه که باید منو پرورش داده یا به تعبیری آداب و راه و رسم آموخته و دوست داشتنو  در عین آزادی تبدیل به یکی از مهمترین اصول زندگیم کرده. پررنگترین اشخاص عینی همینها بودند....ولی از اونجا که من آدم تأثیرپذیری هستم از کوچکترین برخوردی فیدبک میگیرم! چه مثبت و چه منفی! از خیلی از دوستان همکلاسی دبستان و دبیرستان و دانشگاه....از اساتیدم....از تک تک بیماران....از بقّال سرکوچه! و حتّی از قمریهایی که پشت پنجرۀ آشپزخونه در یک محل به شدّت نا امن لونه می سازند!

رسیدیم به تأثیرگذارترین رابطه، تا جایی که من میدونم رابطه معمولا" با آدمها برقرار میشه! و تأثیرگذارترین رابطه هم طبعا" با تأثیرگذارترین آدمها! پس پاسخ این بخش برمیگرده به جوابهای قسمت قبل! ولی اگر بخوام به روابطی جدای از موارد بالا اشاره کنم که در ذهنم روشن و برجسته است میتونم چیزهایی پیدا کنم...یکیش معلّم موسیقی من در سالهای نوجوانی بود که یک رابطۀ پدرانۀ دلچسب و عمیق با من داشت و من که چقدر نظرش و تأییدش در اون زمان برام مهم و حیاتی بود و اونو یکی از هنرمندترین افراد دوران میدونستم تا جایی که پایۀ سلیقۀ هنری امروز من بی بر و برگرد تحت تأثیر تبلیغی سلیقۀ او شکل گرفته، چقدر دلم براش تنگ شد یهویی! یکی دیگه دوست و هم دانشگاهی من در سالهای اول دانشجویی بود، پسر پر شر و شوری به اسم امید که عقاید صریح و آتشینش  و سر نترسش همیشه منو تحت تأثیر قرار میداد، اون بود که به من شجاعت انتخاب کردنو یاد داد، هرچند به قیمت کنارگذاشته شدن خودش!... در این میان روابطی که بین من و بعضی از بیماران به وجود می اومد گاهی بدجور منو درگیر خودش میکرد اونایی که منو می خونن از بعضیاش مطلعند مثل آقای "ف" ، مثل بنان و مثل دختر کوچولوی پنج ساله ای به اسم عسل که مبتلا به سیروز کبدی بود و به دلیل آسیت شدید در بخش اطفال بستری بود و من که اون زمان اینترن بودم چیزی ورای یک بیمار دوستش داشتم. لبخند عمیق و آروم و پر از حرفش هنوز جلوی چشامه......

و حالا تأثیرگذارترین اثر و شخصیّت: هیچ وقت مطالعۀ اصولی و دسته بندی شده نداشتم و به شدت احساس نیاز میکنم برای بیشتر خوندن و دانستن.....ولی از میون خونده ها یکی از موثرترین شخصیتها برای من دکتر شریعتی بود که سالهای آخر دبیرستان بیشتر شناختمش و حریصانه کتابها و نوشته هاشو بلعیدم. کویر منو زنده کرد و به قول خود دکتر شریعتی: این کویر هم "جهان من" است و هم "تاریخ من" و هم "میهن من" و هم "دل من" "خویشتن غریب من" و.......با کتاب "آری این چنین بود برادر" زار زار گریه کردم!  "انسان" چشمهای خواب آلودمو بیدار کرد و با خوندن "حج" من بی اعتقاد هوای خانۀ کعبه به سرم زد! " گفتگو های تنهایی " نوازشگر روانم شد و روحمو بیقرار کرد و به من نگاه تازه داد ......یکی دیگه از آثار واقعا" مؤثر برای من هم "جنس دوم" سیمون دو بوآر بود، مرجعی اجتناب ناپذیر برای تمام انسانها اعم از زن و مرد که رهایی زنان دغدغۀ فکری اونهاست. این کتاب در واقع آغازگر جنبش فمینیسم معاصره و به عقیده من هر زنی در عصر حاضر اگر دغدغۀ دنیای آزادترو داره و نیاز به یک ساختار شکنیو احساس میکنه ، لازمه تورقی در این کتاب داشته باشه. حرفهام داره خیلی طولانی میشه ناچارم در بقیه موارد تنها به اسمی بسنده کنم....دکتر سروش ، جلال آل احمد ، سیمین دانشور ، محمود دولت آبادی ، نیکوس کازانتزاکیس ، کافکا، رومن رولان و خیلیهای دیگه که الان حافظه ام یاری نمیکنه ، خودشون و آثارشون هرکدوم در برهه ای از زمان برای من تأثیر خاص و ویژه داشتن.....از عشقم به مولانا و دیوان شمسش و غزلیات سعدی  و دیوان حافظ که شبها بدون خوندن غزلی از اون نمیتونم بخوابم، داشت یادم میرفت.....و در میان تأثیرگذارترین آثار موسیقی صدای شجریان و تار حسین علیزاده، سنتور مشکاتیان ، نی محمد موسوی و حسن ناهید و کمانچۀ کیهان کلهر دیوونه ام میکنه.........

پی نوشت ۱: ناتانائیل مهربانم! آنقدر حرّافی کردم که فراموشم شد بگویم با تو ، تأثیرگذارترین رابطه را داشته ام و دارم تا آنجا که تأثیرگذارترین دوران را برایم خواهی ساخت و تبدیل به تأثیرگذارترین شخصیت محبوب من خواهی شد!! فردا از تو خواهم نوشت.....

پی نوشت ۲:چند روزی نیستم، تا زمانی که بر میگردم، تمام مدعوین پست قبل و هرکس پنهان یا آشکار اینجا رو می خونه باید بازی کرده باشه! وگرنه.....

 

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 14:20 | لینک  | 

از چي بايد بنويسم؟ از كفشهاي تازه يا كشفهاي تازه؟ ( از بچگي با اين دو كلمه مشكل داشتم! همين طور با هراس و حواس!! همين طور با ارسطو و پرستو!!) اول از كشفهاي تازه..

از كدامش برايت بگويم؟ از مايع ظرفشويي پريل كه تنها مايعيست كه با پوست دستم سازگار است!! و رنگين تاژ كه خيلي بهتر از پودر لباسشويي لباسهای رنگی را تميز ميكند! يا از لكه بر اتك كه واقعا" معجزه مي كند! نه! بگذار از اين بگويم كه چگونه ميشود گلهاي رز را مدت بيشتري تازه و شاداب در گلدان نگه داشت!! شايد هم دوست داشته باشي برايت بگويم چطور يك شمع خوشگل و خوشرنگ با سليقه خودت درست كني!! ...

چي كفشهاي تازه؟ كفشهاي تازه ام را خيلي دوست دارم! سورمه اي با چند خط محو نقره اي! و چقدر راحت! حيف كه محل كار حتما" بايد جوراب پوشيد!...

نه! هراس و حواس فقط مثال بود و پرستو و ارسطو همين طور! درباره آنها حرفي ندارم! شايد هم بشود گفت حواس پرتي گاهي هراس مي آورد! و ارسطو و پرستو.....بگذار ببينم ....آها!  صفايي ندارد ارسطو شدن / خوشا پركشيدن پرستو شدن! اين شعررا اول يكی از كتابهای تست آزمون دستیاری خوانده بودم! انگار میگفت بی خیال ارسطو شدن! بروید پرستو شوید!  گويا بزرگ شده ام! هركدام را جاي خودش درست به كار بردم!!

كفشهاي تازه نه! ببخشيد كشفهاي تازه ام تنها به اينها خلاصه نمي شود! زده ام در كار خرافات و جادو و جنبل! عقايد عاميانه مردم را مي خوانم كه اين روزها چقدر طرفدار دارد و پركاربرد شده و صد برابر بهتر از توصيه هاي دارويي و پزشكي كه هزار مقاله پشت بندش است و سالياني تحقيق در آن باب صورت گرفته، جواب ميدهد! مثلا" اينكه تارعنكبوت براي شكستگي و بريدگي  سودمند است وجلوي لخته شدن خون را مي گيرد!!( انوكساپارين اسم يكي از موميايي هاي مصر بود؟!) ماست و كاهو عمر را ده سال طولانيتر ميكند!! ( آنتي اكسيدانها را بي خيال!) و يا باراني كه هفتاد روز بعد از نوروز بيايد، روي سر كسي ببارد موي سر را پرپشت كرده و مريض را هم شفا مي دهد!! ( زينك پلاس فريبي بيش نيست!) شير ماديان اگر به بچه بدهند سياه سرفه نمي گيرد!(واكسيناسيون ديگر چه صيغه ايست؟!!) و در همين راستا راز سرمستي گربه هاي اين موسم را هم كشف كرده ام! اين چنين آورده اند كه سنبل الطيب اگر به گربه بدهند مست مي شود!! يادتان باشد كه روز سه شنبه و چهارشنبه نبايد جارو كرد! بديمن است! ......

 

خلاصه كه اين ايام من با كفشهاي تازه به پا غرق در كشفهاي تازه ام هستم! و آنقدر به سطح رسيده ام كه كمي هم در ناكجايي ميان زمين و آسمان معلق مانده ام! وقتي مي شود در سطح بود و اينچنين حس پرواز داشت، ديوانه ام اگر هواي غرقه شدن در اعماق به سرم بزند!... مرا با نلسون و هاريسون چه كار؟! و رساله ته تتوس در باب دانش و تعريف آن به چه كارم مي آيد؟!  من كه در كفشهاي تازه ام بيش از اندازه احساس راحتي مي كنم، چرا پا در كفش بزرگان و انديشمندان سياست و انديشه كنم؟! و وقتي پلك چشم راستم هي مي پرد و من ميدانم كه نشانه آن است كه غم و اندوه مي رود، پس چرا مولوي بخوانم..... كه:  باقي اين غزل را اي مطرب ظريف / زين سان همي شمار كه زينسانم آرزوست......

 

پی نوشت : دوست خوبم مستانه بازی جدیدی رو مطرح کرده که هر کس در مورد تاثیر گذارترین 1- دوران 2- آدم 3- رابطه 4- اثر و شخصیت در زندگیش صحبت میکنه...و از همه تقاضا کرده در این بازی شرکت کنند....مستانه جون حال و هوای منو که خودت فهمیدی! الان به شدت در سطح هستم! ولی پست بعدیم حتما" در این مورد خواهد بود.....از طرف مستانه دعوت می کنم از دوستان عزیزم: آرزوبهار .کاوه . ماری .آی دیانا. صفا. گلپر . گلاب خانوم . رامتین گلبانگ و.....تمام دوستان خوبی که اینجا رو میخونن و تمایل دارن که توی این بازی شرکت کنن....همین طور خود مستانه که لازمه  پیش قراول بشه.

بعد نوشت: مستانه عزیز در قسمت نظرات همین پست این بازی رو انجام داده....لطفا" بخونیدش تا هم با این دوست خوب و فرهیخته من بیشتر آشنا بشید و هم با سبک این بازی...در ضمن مستانه هم دعوت کرده از سلمان . کاوه . محمدرضا . تارا . خودم! و دوستانی که نمیشناسه! تا در این بازی شرکت کنیم....مرسی مستانه جون

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 11:46 | لینک  | 

در روزی مثل دیروز, با جسم و روحی به همان کیفیت دیروز! و قدمهایی با همان هارمونی دیروز, جاری میشوی به سمت و سوی کار و هدفی مثل دیروز, در همان خیابانها و کوچه های همانند دیروز, سلام و حال و احوالی با آدمهایی مثال آدمهای دیروز, برخاستن و نشستنی به همان متانت و روال نشست و برخاست دیروز, شاید این میان حرفی و گپی و خنده ای با همان موضوعات دیروز, از قیاس قالیباف و اوباما تا بهای برنج و گوشت و آخرین مدلهای کفش تابستانی, با همان نظرات و دلایل و سلایق و منطق دیروز. خستگی و خمیازه و کش آمدنی به همان سبک و سیاق دیروز....در میان تمام این تکرارهای دیروزگون ! گاه بخت با تو یار میشود و  برمیخوری به حال و هوا و حسّی از جنس خود خود امروز. حرفها و اندیشه ای که در حافظۀ دیروزیت جایی نداشته و بوی نوی امروز را می دهد. احساس و نگاه و لحن و سخنی که طراوت و تازگی امروزگونش به سان حریر روح تو را در عین نوازش قلقلک میدهد. و روحت گیج و سرمست این تازگی همنوای آهنگی از جنس اکنون همقدم میشود با این پدیدۀ دوست داشتنی امروز. خارج از محدودۀ همراهی و احساس عاشقانه, به دور از دایره همیشگی همدلی خانوادگی و بسیار آن سوتر از خط تکراری کاری و شغلی...و تو شاد و بیقرار, غرق میشوی در اکنون و کشف بزرگ و نو امروزت. و آنقدر عطر این تازگی را تا اعماق روحت فرو میبری و به اوج لذّت میرسی که فراموشت میشود آن حس موذی و کشدار تکراری دیروزی. و روح فراموشکار تو خواهان تداوم و بسط دادن و شاید همیشگی شدن این لذّت و شادی و تازگی امروز میشود, می خواهد نزدیک و نزدیکتر شود, غافل و فارغ از اینکه این ماندنی شدن ثمری ندارد جز کهنه و دیروزی ساختن این حس تازۀ عطرآگین! کاش بدانی که سرنوشت این قربت چیزی به غیر از غربت نیست! و کاش بدانی که ناتمام این سرمستی و لذّت و طراوت در خود "امروز" تمام میشود و به جاودانگی میرسد. و تکرار و قرار دوباره برای فرداها این شیرینی امروز را عجیب دیروزی میکند!

 

ناتانائیل امروزم! یاری کن تا دلخوش داشته باشم تنها  به عبور لحظه ای نسیم  که تداوم وزشش دیگر نام و نشانی از نسیم نخواهد داشت...

 

 

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 1:21 | لینک  | 

صبح كه از خواب بيدار ميشم حس ميكنم بوي بارون مياد! قبل از هر كاري مي دوم توي تراس ولي بارون نميياد! كلي كار واسه امروز دارم، هزار جا بايد سربزنم، من دلم بارون ميخواد! ولي بارون نميياد! دارم ميرم بيرون چترمو هم با خودم ميبرم آخه بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! حتي باروني ميپوشم چون بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! توي بارون تا حالا دو بار تصادف كردم، از اين تصادف الكيا كه جز علافي چيزي نداره، واسه همين پياده ميرم يه وقت تصادف نكنم چون بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! دفه پيش كه بارون اومد زنگ زدم به دوستم و بهش گفتم: دلم براي ديوونه بازيات تنگ شده كجايي ديوونه! امروز توي راه تصميم ميگيرم بهش زنگ بزنم و دوباره بگم چون بوي بارون مياد، ولي بارون نميياد! بارون كه مياد كلاغا خوشحالن! امروزم قارقارشون شادمانه است چون بوي بارون مياد، ولي بارون نميياد. يه آقايي توي خيابون داشت باغچه شو آب ميداد، بهش گفتم خودتو خسته نكن چون بوي بارون مياد! ولي اون گفت بارون نميياد! ساعت سه و نيم بعد از ظهره، من نشستم منتظر مريض! به منشي ميگم نكنه داره بارون مياد كه اينقد خلوته! منشي ميگه نه! بوي بارون مياد! ولي بارون نمياد! بالاخره يه پسره مياد از اين مو سيخ سيخيا! با دماغ سربالا! احساس ميكنم موهاش خيسه! ازش ميپرسم بيرون داره بارون مياد موهات خيس شده؟! با تعجب اول به من و بعد به پنجره نگاه ميكنه و ميگه ژله خانوم دكتر! فك كنم تو دلش گفت طرف خودش تب داره! و من فك ميكنم پسره حتما" به خاطر سرما خوردگیه که بوي بارونو حس نميكنه ! شيفت تموم ميشه من دلم ميگيره بيشتر از هميشه، مزه دهنم هم شور ميشه و چشام برق ميزنه آخه بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! خسته م. ميرسم خونه، تمام بدنم درد ميكنه با اين حال به "ميم" ميگم بيا بريم پياده روي بوي بارون مياد، ميگه: بارون كه نميياد! ميشينم جلوي تلويزيون ولي چشامو ميبندم و سراپاگوش ميشم شايد صداي بارونو بشنوم آخه بوي بارون ميياد! تخته رو باز ميكنم، مهره ها رو ميچينم، "ميم" ميگه ميخواي بازي كنيم؟ ميگم نه! آخه شبا وقتي صداي بارون كه ميخوره به شيشه پنجره مياد، دلم ميخواد  روبروت بشينم و فقط با تو تا خود صبح تخته بازي كنم و كري بخونم بابايي! الانم بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! واسه همينه كه ديگه تو همبازي من نميشي، آره؟ "ميم" انگار دلش واسم ميسوزه، ميگه فردا قراره بارون بياد! ولي من الان ميخوام! و دوباره مزه دهنم شور ميشه ...الانم جلوي كامپيوتر نشستم گيج و مست دكسترومتورفانم! هنوزم بوي بارون مياد ولي بارون نمياد!......نترس بابا! هذيون نميگم بخدا! حالم خوبه! يه كمي تب دارم گلومم ميسوزه ولي خوبم چون بوي بارون مياد! فك كن! بوي بارون بياد ولي بارون نياد!

 

 

 

پ.ن ۱: آهاي تو! هنوز خيلي راه مونده تا ليلي شدن عزيز من! انگار از ليلي بودن، تنها جام شكستنشو ياد گرفتي!  بجنب تا ازت جلو نزدن ليلي هاي خوش خط و خالی که امروز كوزه گرند، نه كوزه شكن! كوچولو!

 

پ.ن۲: ناتانائيل! الان كه تب دارم بذار يه اعترافي بكنم: فرقي نمي كنه كودكي يا بالغ، مستي يا هوشيار، مرتجعي يا روشنفكر، باتجربه يا بي تجربه، تشنه يا سيراب، نيازمند يا بي نياز، نقابدار يا بي نقاب، عاشق يا فارغ، پروفسور يا بيسواد!.....آدم كه باشي، احساس كه داشته باشي، بينا كه باشي، كافيه كمي فقط كمي باهوش باشي، اونوقته كه ميبيني وقتي خدا داره ته چشماي اوني كه جلوت نشسته شيطوني ميكنه، ته دل تو هم شيطان گرم خدايي كردنه! اعوذ بالله من الشيطان الرجيم....

 

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 1:7 | لینک  | 

به دعوت دوست نازنینم ماری قراره که در بازی کتابهای خوشمزه شرکت کنم و ده تا از کتابای خوشمزه ایو که خوندم و خوردم بنویسم! خوشمزه اونم برای کتاب از دید من طعمیه تو مایه های کیک شاتوت! و شایدم آلوچه های ترش شمشک! مزه ای که تا عمر داری فراموش نمیکنیش و دور از جون شما! بدت نمیاد گاهی نشخوارش کنی! گرچه تلخی خیلی وقتا از طعمهای دوست داشتنی و مطبوع منه, و اکثر کتابای به یادموندنی من این مزه رو داشتن, ولی گویی مراد از این بازی کتابای خوشمزۀ شیرین و ترش و ملسه!

ده کتاب خوشمزۀ من تا جایی که حافظه یاری میکنه:

1-     تمام کتابای نویسندۀ محبوب و دوست داشتنی شل سیلور استاین, مخصوصا": در جستجوی قطعۀ گمشده, آشنایی قطعۀ گمشده با دایره بزرگ و درخت بخشنده. ترجمۀ رضی هیرمندی

2-     کلاس پرنده, نویسنده اریش کستنر, این کتابو در نوجوانی چندین بار خوندم و یکی از خوشمزه ترین کتابهای اون دوران بود, یه شخصیت داشت به نام آقای بی دود! که نمیدونم چرا خیلی ازش خوشم میومد!....میدونم انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود و مترجمش متاسفانه یادم نیست.

3-     بیست و سه قصّه. لئون تولستوی. ترجمۀ همایون صنعتی زاده

4-     دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم. جی . دی . سلینجر. خصوصا" داستان "تقدیم به ازمه با عشق و نکبت"

5-     ماجراهای جاودان فلسفه. هنری توماس, دانالی توماس

6-     قصّه های کوتاه برای بچّه های ریش دار. محمد علی جمالزاده ( این یکی تمام کتاباش طعم کیک شکلاتی داره!)

7-     سمفونی مردگان. عباس معروفی. شاید در وهلۀ اول تلخ به نظر برسه ولی در حال و هوایی که من این کتابو خوندم برایم طعم ترش دلچسبی داشت.

8-     مورچۀ آرژانتینی. ایتالو کالونیو. ترجمۀ شهریار وقفی پور

9-     زندگی کوتاه است. یوستین گوردر. ترجمۀ مهرداد بازیاری

10-هر چی که سعی کردم نتونستم از شیرینی انکارنشدنی "هری پاتر" بگذرم. به خصوص کتابای اولّش.

 

از اونجا که تک خوری نداریم! دعوت میکنم از دوستان عزیزم مانیا, گلاب خانوم, کاوهگل داوودی ,چیستا, آی دیانا, فریاد, ژاندارک, سلمان و مستانه (که شاید این بهانۀ خوبی برای شروع وبلاگش باشه! وگرنه همینجا برامون بنویسه) که در این بازی شرکت کنن و ما رو هم در کتابای خوشمزه ای که تجربه کردن شریک کنن! و پیشنهاد میکنم از فیلمای خوشمزه, موسیقی خوشمزه و هر اثر خوشمزه ای که هنوز مزه اش زیر زبونشونه هم اگه دوست دارن واسمون بگن! منتظرم!

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 22:59 | لینک  | 

من سالهاست که هر روز تکّه ای از کودکیم را جایی جامی گذارم بی آنکه بدانم و بفهمم و روزی گم شدنش را به خاطر می آورم که دیگر هم دیر شده و هم دور!

اولین تکّه وقتی بود که به توپ ترنگی گفتم توت فرنگی! و تتاب برایم کتاب شد! آن روزی که فهمیدم خدایی که بوی عود و هل از خودش در اتاق به جا میگذاشت و صبحها قبل از بیدار شدن من باغچه ها را آب میداد و گاهی زمزمۀ خوش آهنگش شیرینی خوابم را دو چندان میکرد, کسی به جز مادربزرگ نیست! یکی هم آن روزی که دانستم برف چیزی ورای تکه های پنبۀ لحاف پاره شدۀ خداست!  آن روز که دوست صمیمی مادرم که خاله صدایش می کردم, مرد و من فهمیدم که حتّی خاله های من هم مثل عموهای دوستم همیشگی نیستند! آن روز که برای اولین بار از یک مجله فهمیدم که حرفهای خانوم معلمم که همیشه برایم حکم آیات آسمانی داشت, چندان هم بی اشتباه نیست! آن روزی که فهمیدم دخترهایی مثل شیرین هستند که در ماه تنها یک بار گوشت میخورند و نمی دانند لازانیا اسم یک حشره است یا یک غذا! و آن روز که مثل خیلی از روزهای تابستان برای آتاری بازی کردن خواستم به خانۀ همبازی کودکیم حسام , که همسایۀ طبقه بالا هم بود, بروم و مامان گفت: دامنت خیلی کوتاهه! و من شلوار پوشیدم ! آن روزی که برای اولین بار صاحب یک دفترچه خاطرات قفل دار شدم و کلیدش را لابلای لباسهایم پنهان کردم و حس کردم مالکیت چیزی فراتر از شکلات چه مزه ای دارد! آن روزی که همکلاسیم به من گفت: اگه لباتو گاز بگیری لبات قرمزتر میشه و تو خوشگلتر! آن روز که پیش دخترخاله ام که چند سال از من بزرگتر بود, نشسته بودم و پسر جوان مزاحم تلفنی! بچّه حسابم نکرد و با من صحبت کرد! مهمترین تکّه اش را آن روزی گم کردم که فهمیدم این زمین گرد تنها برای من نمی چرخد و من چندان هم آدم مهمی نیستم!....

کودکیم را جایی جا گذاشتم.....  بین عروسکهای همیشه خنده روی دیروز تا مبلمان و دکوراسیون سفید امروز. بین کتابهای شاهزاده و گدا و ناخدای پانزده سالۀ دیروز تا مسخ و پیرامون اصالت بشری امروز. بین آغوش پرمهر پدر و مادر تا آغوش عاشقانۀ همسر. بین نگاه شیطان و خندان و بیخیال سه سالگی تا نگاه نگران و منتظر و مبهم سی سالگی. بین دفترهای نارنجی و قرمز  مشق و خاطرات دیروز تا وبلاگ آبی و سورمه ای امروز.......کودکیم را جایی جا گذاشتم......

 

پ.ن: و تو ناتانائیل مهربانم! جاودانۀ من بودی و هستی و خواهی بود, از دوست خیالی سخنگوی دیروز تا مونس تنهایی خاموش امروز.