نمي توانم بنويسم... هيچ حرفي روي اين صفحهء روشن بند نمي شود... گويي كه بخواهي به زباني غريب حرف دل بزني و بفهمي كه تا چه اندازه عاجزي از حق مطلب را ادا كردن... نه! ديگر نمي توانم بنويسم... بايد روبرويم نشسته باشي و من برايت بگويم... هميشه نوشتن خوب نيست، نوشتن كافي نيست، نوشتن حرف زدن بلد نيست، نوشتن نگاه كردن بلد نيست، نوشتن گريه كردن بلد نيست، نوشتن دستهاي تو را پيدا نمي كند و انگشتي ندارد تا در تك تك انگشتان تو بپيچد و حرف بزند، نوشتن چشمي ندارد تا در چشمان تو رقصان بچرخد و نجوا كند، نوشتن لب ندارد تا براي پيشانيت، گونه هايت، لبهايت و دستانت قصه هاي دراز بگويد...
چقدر نوشتن امروز سرد و يكنواخت و بيروح است...
اصلا" نمي نويسم... نمي خواهم كه بنويسم وقتي كه تمام روح و جانم را بايد خلاصه كنم در اين كلمات بيجان نابيناي الكن... وقتي كه تمام داشته هايم بايد نداشتن تو باشد...
من نمي نويسم... تو شمعهايت را فوت كن و من فقط آرزو مي كنم تمام آرزوهايت را...
من نمي نويسم... تو شمعهايت را فوت كن، من اينجا آنقدر برايت مي ميرم تا زنده شوم...
و قتی مدتی طولانی برایت نمی نویسم یعنی بیشتر و بیشتر از همیشه در تب از تو نوشتن می سوزم...
یعنی بیشتر و بیشتر از همیشه دلم می خواهد تا تمام ننوشته هایم را پنهان کنم در کنج آغوشت و با بوسه هایم بر روی شانه هایت همه را یک جا بنویسم...
یعنی بیشتر و بیشتر از همیشه دلتنگم تا خستگی را که هزارساله می نماید جایی میان آرامش چشمانت جا گذارم و با تو تا آخر دنیا چاچا برقصم...
وقتی مدتی طولانی برایت نمی نویسم یعنی می خواهم از داغی بودنت تب کنم... می خواهم قلمم بوسه هایم باشد... می خواهم با تو خسته شوم... می خواهم با تو بمیرم...
دیگر مرا نه قدرت شاعرانه نوشتن است و نه توان عاشقانه گفتن... هنوز مخمور و مستم از شراب ناب بودنت... هنوز شوریده ام از شیدایی نفسهای مشتاقت... هنوز می سوزم از آتش تند بوسه های تبدارت... هنوز گم شده ام در وادی بی انتهای بهشت آغوشت...
من ِ مخمور مست... من ِ شوریده... من ِ سوخته... من ِ گم شده را بی تو یارای برخاستن نیست... تنها چشم می بندم و بی صدا تو را می خوانم... دستانت را به یاد می آورم و تب می کنم... نگاهت را ترسیم می کنم و دیوانه می شوم... برجای جای نوازشهایت دست می کشم و بیتاب می شوم...
من ِ بی صدا... من ِ تبدار... من ِ دیوانه... من ِ بیتاب را بی تو یارای چرخیدن نیست... زمین دور خورشید می چرخد و من نمی چرخم... نبودنت بی قرارم می کند... نداشتنت مجنونم می کند... و خواستنت آواره ام...
من ِ بی قرار... من ِ مجنون... من ِ آواره را بی تو یارای بودن نیست... یارای صبح و شب را به هم رساندن... یارای میان آدمها راه رفتن و گفتن و گوش سپردن و زندگی کردن...
تو باید باشی تا مرا یاری برخاستن باشد تا هر بار که زمین به دور خورشید می چرخد من برای دوباره دیدنت، برای صدباره بوسیدنت بچرخم و با هر چرخش در آغوشت هزار بار بمیرم و هزار بار زنده شوم...
تو بگو چند بار دیگر باید زمین به دور خورشید بگردد و من مخمور مست، من شوریده، من سوخته، من گم شده، من بی صدا، من تبدار، من دیوانه ، من بیتاب، من بی قرار، من مجنون ، من آواره را نه یارای برخاستن باشد و نه یارای چرخیدن؟
شاید امروز در این دوشنبه که من مثل همیشه نشستم روی صندلی کنار پنجرهء ردیف دوم و کتابم را گذاشتم روی صندلی کناری چون دلم فاصله می خواست و پای راستم را انداختم روی پای چپم و چشم دوختم به دهانی که فارغ از هر حس رنجی از درد و بیماری می گفت٬ هیچ کس نفهمید که من از رنگ طراوت امروز خوشرنگترینم... شاید امروز در این دوشنبه وقتی که استاد نگاه فراریم را گرفت و خیال گریزپایم را غافلگیر کرد و کشان کشان رساندش به بحث مطرح و سؤال پیچم کرد٬ از میان کلمات پراکنده ام هیچ کس نفهمید که صدایم تا وسعت یکی شدن اوج گرفته بود... شاید امروز در این دوشنبه وقتی دلتنگ و تنها میان ماشینهای بی احساس پرشتاب٬ بی توجه به بوقهای ممتد آرام می راندم و زیر لب زمزمه می کردم٬ هیچ کس نفهمید که من می خواندم:" ای جان جانان ای درد و درمان ... ای سخت و آسان آغاز و پایان"... شاید امروز در این دوشنبه وقتی خسته و مست خواب پرتاب شدم روی تخت و گذاشتم تا باد موهایم را به بازی بگیرد و ملحفه خنک را کشیدم روی صورتم خودم هم نمی دانستم که صدای خوب تو در گوشم می گوید: "بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن"...
می دانم که امشب در این دوشنبه وقتی که کلاغها دلتنگ خانه هاشان با آسمان خداحافظی می کنند... در آن ساعتی که من هم مثل کلاغها میان زمین و آسمان گم می شوم و چونان عروسکهای پنبه ای یک لبخند تغییرناپذیر بی احساس روی لبانم پهن می شود و می گذارم خوب بازی گرفته شوم... امشب همین امشب که هم بغضی کنارم ندارم٬ دستانم بیش از همیشه عطر تو را کم می آورند... و بلندتر از همیشه فریاد می کنم :" ای جان جانان ای درد و درمان ای سخت و آسان آغاز و پایان ".... و تو بلندتر از من مثل دیشب بخوان:" بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن"... و من خیالت را محکمتر از همیشه در آغوش می کشم و رها نمی کنم که نمی کنم که نمی کنم...
تابلوی گرد قرمزی که خط سفید پهن رویش همیشه پیروزمندانه لبخند می زد را زودتر از تمام تابلوهای راهنما یاد گرفتم... خیلی کوچک بودم سر کوچهء خانهء مادربزرگ یکی از همین تابلوها بود... همیشه این کوچه را رد می کردیم و راهمان را دور تا برسیم به مادربزرگ... همانجا بود که فهمیدم این تابلوی گرد قرمز و سفید بی احساس راهها را دور می کند... بزرگتر شدم و دیگر این تابلو فقط منحصر به سر کوچهء مادربزرگ نبود... شاید وجود خارجی نداشت اما حضورش خیلی جاها احساس می شد... خیلی جاها از پشت دیوارها ناگهان سرک می کشید و چشمک وقیحانه میزد و قدرت کاذبش را به رخ می کشید... هیچ وقت دوستش نداشتم اما خواهی نخواهی باهم کنار می آمدیم... یعنی ممنوعیتهایش کنار آمدنی بود یا میشد دزدکی و یواشکی ندیدش گرفت و از این سرپیچی غرق لذت شد... از یواشکی جوراب رنگی پوشیدن دور از چشم ناظم دبستان و تقلبهای بیهودهء با ترس و لرز جلسه امتحان تاریخ تا تلفنهای آرام شبانهء دور از چشم بزرگترها و قرارهای پنهانی راه مدرسه و فیلمهای ممنوع را کنجکاوانه در خلوت دیدن... قدّم بلندتر می شد و دیگر نیازی نبود برای دیدن این قرمز و سفید بازدارنده سرم را بالا بگیرم... دیگر این تابلوی بدشگون همیشه جلوی چشمانم بود و به من دهن کجی می کرد... هر صدا و اعتراض و فریادی را هر چند کوتاه ممنوع می کرد و هر راه ِرفتنی را صعب العبور... آنقدر تمام چشم اندازم را این قرمز و سفید ِ گردِ احمقانه پر کرده بود که دیگر آسمان را هم به سختی می شد نظاره کرد... تا آنجا که خود را رساند به سر در همین وبلاگ و اینجا هم شد دفترچه ممنوع... دفترچه ممنوعی که نهایت ممنوعه هایش می رسید به حرف از خاطره بازی های عاشقانه شاید... دفترچه ممنوعی که سفید بودن امروزش شاید تاوان همان شکستن تابلوی قرمز و سفید نامرئی مزخرف انکار نشدنی بود... اما هر چه که بود... هر چه که هست... تمام این ممنوعیتها تاب آوردنی بود... شاید نفسم می گرفت... شاید حس خفقان تمام وجودم را پر می کرد... شاید حس سرکوب و سرخوردگی و آرزوی فرار بیداد می کرد... اما همه تاب آوردنی بود... به قدر طاقتم می رسید و می شد با بی خیالی و کورسوی امیدی کنارشان زد... اما... اما ... اما وقتی که این تابلو آنقدر دامن می گستراند تا حائل می شود نگاه پریشان شهر آشوب تو را... وقتی که حصار می کشد گرداگرد آغوش همیشه دریاییت... وقتی که فاصله می اندازد میان بوسه های افسونگر تو و احساس تلنگر خوردهء من... وقتی که ممنوع می کند بودنت را... داشتنت را ... و بی پایان خواستنت را... نه نه نه که دیگر هیچ رقم تاب آوردنی نیست... و بسی فراتر از قدر بی مقدار طاقت من... دلم تمام تبرهای دنیا را می خواهد تا همهء این حصارها را بشکنم و آغوشت را آزاد کنم...فاصله ها را نابود کنم و داغی بوسه هایت را نرسیده در هوا صید کنم... لبریز شوم از اوج بودنت... پر بگیرم با بالهای داشتنت ... و هزار بار بمیرم از اشتیاق خواستنت... دیگر مرا هیچ هراسی نیست از این گردی قرمز و سفید بی هویت وقتی که بخواهد تو را از من دور کند... دیگر اینجا سرسپردهء بی چون و چرای ممنوعیت بی منطقش نخواهم شد وقتی که دل سپردگی جاودانهء تو مرا تا نهایت آزادی و رهایی پرواز می دهد... دلم تمام تبرهای دنیا را می خواهد... دیگر مرا هیچ ترسی نیست از در برگ برگ همین دفترچه ای که روزی ممنوع بود از تو نوشتن... از تو را فریاد کردن... اصلا" بگذار دستبند به دستم بزنند... بگذار گوی آهنین همراه قدمهایم شود... بگذار محکوم شوم به هرچه جرم که در دنیاست... یقین دارم که تو را خواستن... تو را نفس کشیدن... تو را عاشق بودن تمام گناهان عالم را پاک می کند و مرا معصوم... دلم تمام تبرهای دنیا را می خواهد...