تبليغاتX
دفترچه ممنوع - ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن!
من طربم طرب منم زهره زند نوای من...

ـ یه جایی توی یه کتابی که اسمش یادم نیست  خوندم که پدر یه شخصی که اونم یادم نیست کی بود! اینو گفته که:  " هنگامی که به چیزی شک داری، بزن بر طبل بی عاری!!" این روزها عجیب پایبند و شیفتۀ این گفتار نغز شدم! و پیرو چنین مرام و مسلکی و در این حال و هوای شک و ابهام چه هنرمندانه هم جواب می دهد! قبول نداری؟ برای یک بار هم شده امتحان کن! باور کن دست خالی بر نخواهی گشت! حالا که دارم درس زندگی این چنینی میدم! بذار یه راز دیگه رو هم برات فاش کنم، اینو هم از خودم نساختم، از یکی دیگه ست که بازم درست یادم نیست کی بود! شاید ونه گوت...میگه: " ما برای علافی به کره خاکی آمده ایم! هر کس جز این گفت، چرت گفته!! " نه نه! نیهیلیست نشدم هنوز! اصلا"  علافی میتونه کلّی هم هدفمند باشه! قضیه اینه که بستگی داره علّاف چی باشی! من خودم از اول مهر با شروع دورۀ رزیدنتی وارد یه مرحلۀ جدید علّافی هدفدار میشم! متوجّه شدی دیگه! اینا رو گفتم واسه اینکه بگم من تخصص قبول شدم! و با شوق و ذوق فراوان هم به استقبال این علّافی تازه میرم.... بگذریم ...دارم رفیق بد میشم! ذغال خوب هم که فراوونه! پس تا از دست نرفتی، بریم سر مطلب بعدی....خلاصه که علّافتیم رفیق! (ادبیات وزین رو داشته باشید! اینم یه صدای بی صداست براومده از همون طبل بی عاری!)

 

ـ دیروز که از فرط خستگی چشام بسته شد دیدم دختری هستم در کنار رودی پرآب با چهره ای مینیاتوری، چشمان درشت درشت خمار با مژگان بلند، بینی ظریف ظریف قلمی و دهان و لبهای غنچۀ کوچک کوچک! و نرمی ابریشمی حریر لباسم حتّی برای روحم هم قابل لمس بود. هر چند زیبایی مینیاتوری رو هیچ وقت دوست نداشتم ولی در اون لحظه به شدت احساس خوشایند زیبایی میکردم. دستم یک پیاله بود و مردی با همون چهرۀ مینیاتوری از نوع مردانه اش یعنی موها و ریش بلند و چشمان باز هم خمار عاشق با جامی در دست پیالۀ منو پر میکرد!! با یک صدای ناگهانی چشام باز شد تا چند لحظه فکر کردم صدای چهچه پرنده ای بیدارم کرده ! و داشتم دنبالش میگشتم ولی نه در و دیوار ترک خورده ای که در میدان دیدم قرار گرفت و نه حال و هوای حاکم بر محیط ، فضای مناسبی برای پرنده و چهچهه زدنش بود! هوشیارتر که شدم فهمیدم ساعت چهار بعدازظهره و من در کلینیک در انتظار بیمار! چهره ام هم به هیچ وجه مینیاتوری نیست! و اون صدا هم زنگی بود برای فراخوان من، یعنی پاشو بیا مریض اومده! تنها نشونۀ موجود از اون رویای مینیاتوری کتاب رباعیات خیام بود که جلوم باز بود و این شعر که:

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من تشنۀ آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 

 تا حالا این فرمی خواب انتزاعی ! ندیده بودم! بعضی از رباعیات خیام همیشه مستم میکنه شاید این رویا هم یه جور مستی و سرخوشی بود!

 

ـ خدایم را برای روز مبادا جایی پنهان میکنم جایی میان باورهای خلل ناپذیر کودکانه و تردید و شک تمام نشدنی بزرگسالی...جایی میان شادیهای گذری و لحظه ای و غمهای ماندنی فراموش ناشدنی....در مرز باریک میان کفر و ایمان...و خوب استتارش میکنم  و آنقدر انتظار میکشم تا شاید  روزی روزگاری آن زمان که در جستجوی گمشدۀ دیگری پنهانیترین زوایا را می کاوم ناغافل خودی به من نشان دهد و پرده براندازی کند....

 

ـ ناتانائیل! کاش در تو هیچ انتظاری نباشد، حتّی میل هم نباشد، و تنها استعدادی برای پذیرفتن باشد.....ناتانائیل! هرگز خوشیهایت را از پیش تعیین مکن!.....ناتانائیل! بزنیم بر همان طبل کذایی؟!!

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 2:8 | لینک  |