تبليغاتX
دفترچه ممنوع - هوای تازه...
من طربم طرب منم زهره زند نوای من...

كارهاي ريز و درشت عقب افتاده و نيافتاده را تند تند و پرشتاب تمام مي كنم، فقط تمام مي كنم تا برسم به اينجا و بيرون بريزم نگفته هايي كه نمي دانم چيست امّا تنها مي دانم هست و بيقراري ميكند. و حال كه روي صندلي هميشگي نشسته ام و صفحه سفيد هميشگي جلويم باز مي شود ، ندانستن و ناتواني هميشگي به سراغم مي آيد. و خطوط سياهي كه هي جلو مي رود و دوباره عقبگرد ميكند و دهن كجي دوباره و دوباره صفحه سفيد. و من خسته از اين دهن كجي اين بار رژه خطوط سياه را آنقدر تاب مياورم تا ميرسم به اينجا! درست همينجا كه تو هم اكنون با من به آن رسيده اي! پس باهم ادامه مي دهيم تا برسيم به لحظه هايي كه بايد از آنها نوشت، برسيم به هواي تازه و شايد برسيم به شناخت و درك نويي از خويشتن و واقعيت هميشه پنهاني كه به خودي خود رخ نمي نماياند و از پيله محكم شك و ابهام سر بيرون نخواهد آورد مگر با دشنه سركشي  و شايد كمي جرأت و جسارت.  برسيم به محاسبه بهايي كه براي اين جسارتمان مي پردازيم و چرتكه بيندازيم هزينه از پيش تعيين نشده اين سركشي را. شايد بد نباشد براي لحظه اي چشم بر هم گذاريم و تجسّم كنيم دورنماي هرچند مه آلود و نامشخص مسير را و از ميان غبار ابرها چشمانمان را آنقدر تنگ كنيم براي يافتن گودالهاي احتمالي و شايد آن تابلوهاي اسكلت نشان خطر!  هيجان انگيز خواهد بود حتّي اگر براي لحظه اي در خيال، خود را در قعر يكي از همين گودالها تصور كنيم! و خالي از تفريح نيست اگر شده براي يك بار دست به دامان پيشگويي و رمل و اسطرلاب شويم و مهره هاي سنگي آبي لاجوردي به گردن بياندازيم!!

من مدّتهاست كه آنقدر چشمانم را تنگ كرده ام و جايگاه تابلوهاي اسكلت نشان را به ذهن سپرده ام كه شبيه ژاپنيها شده ام! و چندين و چند بار در رويا خود را به قعر عميقترين گودال پرتاب كرده ام كه هنوز كوفتگي دست و پايم برطرف نشده! براي محاسبه بهای خرق عادت  انگشتان دست و پايم رويهم كم آمده و چرتكه ام از فرط بالا و پايين كردن مهره ها ساييده و رنگ و رو رفته شده!  شايد تا هنوز خرمهره آبي لاجوردي به گردن نيانداخته ام دوست داشته باشي بداني نتيجه نهايي اين همه چشم تنگ كردن و دست وپا شكستن و چرتكه انداختن و حساب و كتاب را..... يك كلام ختم كلام! و اينكه....ارزشش را داري..... و بودن آرامت هيچ راحت و آرامشي را زايل نخواهد كرد.

امّا نميدانم شايد تو تيزبين تر از من باشي و راه را از چاه بهتر بشناسي، شايد حساب و كتاب تو از من بهتر باشد و شايد مجهز به امكانات پيشرفته تر از چرتكه و انگشت باشي!...پس يك چيز مي خواهم و اينكه.... آگاهم كني.....

 

 

پ.ن 1: متأسفم بابت مه آلود بودن اين پست. شايد اين پست مخاطب خاص داشته باشد. ميان كامنتها در پي مخاطب خاص اين پست نباشيد! كه جز به بيراهه رفتن اثر ديگري نخواهد داشت.

 

پ.ن 2: براي مخاطب خاص ديگري كه به تازگي اينجا را مي خواند: دوست من! كمي پايينتر بيا و هم سطح دنيا و روزگاري شو كه در آن زندگي ميكني. معقول بيانديش و واقع بينانه رفتار كن. نگذار روح بزرگ و احساس پاكت در بيراهه و روياي ناممكن به هرز رود. تو شايسته بهترين هستي اگر باور كني و بخواهي و چشم بگشايي....

 بت موزون به بتخانه بسي جست / كه موزونات را ميزان كدام است

دنبال اين مخاطب خاص هم در كامنتها  نگردييد!!

 

پ.ن 3: هزار هزار بار ممنونم از تمام دوستان خوب و نازنينم بابت تبريكات پست قبلي.....

 

 

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 16:25 | لینک  |