آرزو چند وقت پیش یه بازی دعوتم کرده بود در مورد چیزهایی که دوست داریم و چیزهایی که دوست نداریم! البته قانون بازی فکر میکنم این جوری بود که این اقلام! باید از نوع صد تا یه غازش میبود! الان میگم تا متوجه بشید!
چیزهایی که خوشم میاد: سیب زمینی سرخ کرده!...بدون کلاج دنده عوض کردن!... شلوار جین!.... توی تختخواب صبحونه خوردن!....مخلوط بوی سیگار و اودکلن!..... از دو تا فیلم پشت سر هم نگاه کردن!..... از سیب خوردن موقع مطالعه!..... از شنای پروانه!.....از اینترنت!..... از اس ام اس!.... از تله پاتی!...از سالاد و سسهای عجیب و غریب درست کردن!.... از زيتون!...از به کار بردن اسم اونایی که دوستشون دارم!.....از رژلب!.... از غافلگیر شدن!..... از بچه کوچولوهای شش ماهه تا سه ساله!..... از هدیه چه گرفتنش و چه دادنش!.... از لهجه فرانسوی!..... از قاب عکس!.... از مژه هاي بلند!...از علامت تعجب!.... از سفر بدون برنامه ریزی! و...... گفتن چیزایی که ازشون خوشم میاد!.....
چیزهایی که بدم میاد: کرم ضد آفتاب!.... شمارش معکوس چه پشت چراغ قرمز و چه مایکروفر!..... گردگیری کردن!..... از آدمایی که موقع حرف زدن توی چشات نگاه نمیکنن!....از انبه!.... از زنگ تلفن موقعي كه خوابيدم!.... از سرشير و خامه!...از نوزاد تا دوماهگي!... از خانومايي كه به زمين و زمان شك دارن!....از رژگونه پررنگ!.... از مجله هاي خانواده سبز و زرد و هر رنگي كه ميخواد باشه!.... از فيلماي رزمي بروسلي و جكي چان و!... از بدقولي!... از تيم فوتبال آلمان!... از گریه کردن جلوی بقیه!.... از كتابايي كه توي عنوانشون قورباغه و موش و پنير و اين صوبتا هستش!... از علامت سؤال!.... از رستوران شلوغ! و....... گفتن چيزايي كه ازشون بدم مياد!....
دیگه خيلي شاد و مفرح شد! مگه نه؟![]()
خیلی وقت بود دوست داشتم از حاج قربان سلیمانی بنویسم... نوازنده پیشکسوت موسیقی مقامی شمال خراسان که با همون ظاهر ساده و روستاییش در جشنواره های بین المللی موسیقی شرکت می کرد و بارها هم افتخارآفرین بود ..... پیرمرد ساده دل ساده اندیش با نوای آسمانی دوتارش که به گفته خودش گنجشکها نشسته بر دسته دوتار میهمانان همیشگی آوای حزین سازش بودند .... و نوای خدایی دو تارش در سی ام دی ماه ۸۶ برای همیشه خاموش شد.... خیلی وقت بود دوست داشتم ازش بنویسم ولی زمان مرگش مصادف بود با اوج درس خوندنم و فرصت دست نداد تا الان.....
خیلی وقت بود دوست داشتم از نادر ابراهیمی بنویسم.... نویسنده خوش قلم و نامدار که کسی جز او نمیتونست آتشي اين چنين پر عظمتو بدون دود خلق کنه و با عاشقانه آرامش، آسودگي رو به دلهاي پرتلاطم عاشقان هديه كنه و شايد شانزدهم خرداد ۸۷ بار ديگه پر كشيد به سوی شهري كه دوست ميداشت ....
و دوست داشتم از خسرو شكيبايي بنويسم .... بازيگر توانمند و استادي كه سالهاي سكوت و خفقان نوجواني اولين " دوستت دارم" ها رو با صداي خش دار دوست داشتنيش از رسانه گروهي شنيديم و چهارشنبه شبها منتظر بوديم تا بياد و يادمون بده كه چطور رئيس باشيم ولي رياست نكنيم! و باز موقع دلتنگيها ياد گرفتيم كه درسته كه قهريم! ولي حرف كه باید بزنيم!... و نميدونم چرا بيست و هشتم تير ۸۷ خودش اين جمله شو فراموش كرد و در قهر و خاموشي ما رو ترك كرد....
آره دوست داشتم از همه اينايي كه گفتم بنويسم ولي چون قرار بود اين يه پست شاد باشه! صرف نظر ميكنم![]()
پ.ن۱: بزن آن پرده .... اگر چند تو را سیم از این تار گسسته!
پ.ن۲: کجایی ناتانائیل؟!
بعد نوشت: در راستای تکمیل شادی این پست جواب کامنتهای دوست داشتنی در کامنتدونی!
