<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دفترچه ممنوع</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/</link>
<description>من طربم طرب منم زهره زند نوای من...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 13 Aug 2008 22:37:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش......</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=postbody&gt;برای تو دوست خواهم نوشت که با نامه مفصل و پر از لطفت مرا مورد سؤال قرار داده بودی و برایم از عشق گفتی و از ازدواج پرسیدی و از سرنوشت عشق در این بازی همه گیر و گوش مرا محرم حرفهای بی صدای از جنس خط و نقطه ات دانستی..... نمی دانم چرا فکر کردی شاید من پاسخی داشته باشم برای سؤالی که اذهان زیادی را مدتهای مدید درگیر خود کرده ، بدون رسیدن به پاسخی قاطعانه ..... و وقتی برایم تنها از عاشقانگی می گویی، بی هیچ اشاره ای به سن و جنسیت و دیدگاه و بینشت نسبت به عشق مرا وادار به کلّی گویی می کنی..... دوست دل مشغولم! من نه مشاور و روانشناس و جامعه شناسم و نه صاحب تجربه فراوان، امّا برایت خواهم گفت از باور و پندار و عقیده و اندیشه و دیده ها و شنیده هایم..... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست سر درگمم! اگر آدم آرامش و سکون و سکوتی .... اگر همسوی با باد در حرکت هستی و همراه جریان رایج روزگار شدن را می طلبی و همرنگ با زمانه بودن دلخواه توست.....ازدواج کن!....... و اگر آدم هیجان و طوفان و تلاطم هستی....... اگر یکرنگ با روزگار بودن تو را در میان خیل عظیم &quot;دیگران&quot; گم خواهد کرد،..... ازدواج نکن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست عاشق پیشه ام! اگر دوست میداری آنچه روزگاری برایت شعر بود و شاید یک رویای ناتمام و یا طرحی از باور شیرین فلسفی، روزی تبدیل به یک واقعیت مجسم شود و پرده رویاها را بدرد و مقابلت بنشیند و با تو غذا بخورد!....... ازدواج کن! ...... و اگر دوستتر میداری تا همیشه گرم بازی دلپذیر خیال باقی بمانی و او همچنان در قالب یک شعر ناب و رویای دست نیافتنی دوباره و دوباره عاشقت کند و مستت کند و مدهوشت گرداند..... ازدواج نکن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست نازک دلم! اگر تمامیت خواه و متعصب هستی و اگر می خواهی بی هیچ دغدغه ای برای از دست دادن و با خیالی آسوده از، برای همیشه داشتنش، پا روی پا بیندازی و با فراغ بال فرمانروایی کنی..... ازدواج کن!...... و اگر کمال گرایانه و بی تعصب نگاه می کنی و دلت می خواهد هراس همیشگی از دست دادنش سائقی شود برای بهتر گشتن و زیباتر شدن و آرمانی تر رفتار کردنت جهت موردپسند قرار گرفتن ...... ازدواج نکن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست مهربانم! اگر می خواهی مانند آدمهایی شوی که تند و تند و پشت سر هم از پله های ساختمانهای بلند چند طبقه بالا و پایین می روند و امضاء می دهند و امضاء می گیرند و گرسنگی و قار و قور شکمشان آنها را به یاد عشقشان می اندازد ..... ازدواج کن! ........ و اگر می خواهی از جنس آدمهایی باشی که در هیاهوی شلوغترین و پرکارترین ایام روزگار و در لحظه لحظه امضاء دادن و امضاء گرفتن آنقدر در اندیشه رویای شیرین عاشقانگی هستند که گرسنگی فراموششان می شود..... ازدواج نکن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست نگرانم! اگر سرشار و لبریز از خواسته و توقعهای رنگارنگ و کوچک و بزرگ هستی و اگر نهایت آرزوهایت برآورده شدن بی چون و چرای این خواسته ها و انتظارات است..... ازدواج کن! ..... و اگر از عشق تنها عاشقی را می خواهی بی هیچ تمنا و توقعی  و اگر برآورده شدن این انتظارات را لطف مطلقی می دانی از جانب معشوق..... ازدواج نکن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در نهایت دوست خوبم! می دانم که در بحبوحه عاشقی، طالب جاودانگی عشقی . و می دانم که اینگونه می پنداری که شرایط دوران و روزگار این جاودانگی را تنها با ازدواج برای تو میسر خواهد کرد .... حالت را می فهمم و جواب مطلوبت را می دانم، که خودم نیز روزگاری در بالا و پایین این احساس به چنین نتیجه ای رسیدم! بی انصافی نخواهم کرد! ازدواج کن دوست من! فقط با آگاهی و آمادگی برای تحمل و باور رنگ به رنگ شدن عشق دیروز! خداحافظی با دل دل کردنها و شرم و حیا و کوبشهای گاه و بیگاه و هیجانات دمادم دیدار ..... و سلام به چشم گشودن و چشم بستن همیشگی در کنار دلبر محبوب و او را برای همیشه از آن خود کردن..... ازدواج کن دوست من! و دل ببند امّا دل را اسیر نکن .....همگام و همراه باش امّا حریم خلوت و کنج تنهایی را از یاد مبر ...... دستانش را نوازش کن و در دست بگیر امّا به دستانت زنجیر نکن..... پیاله اش را لبالب پر کن و بگذار تا پیاله ات را لبریز کند امّا از یک پیاله ننوش! ...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشبخت و آرام باشی دوست من!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ناتانائیل! کاش لذّتی که از اشیاء برای تو حاصل میشود خود آنها را برایت منتفی کند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویند کسان بهشت با حور خوش است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می گویم که آب انگور خوش است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کآواز دهل شنیدن از دور خوش است&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 22:37:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این خانه سیاه است؟؟؟؟؟؟؟؟!!!</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پیش نوشت: این مطلب طولانی ست! ولی ارزش خواندن دارد!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هم كه هنوزه وقتي حرف &quot;جذام&quot; و &quot;جذامي&quot; به ميون مياد، خيليها چهره در هم ميكشند و حس وحشت و نفرت وجودشونو پر ميكنه.... من از بچگي در ذهنم جذام جايگاه دهشتناكي داشت و جذاميان در نظرم انسانهايي نفرين شده بودند كه اگر داغ اين بيماري بر پيشانيشان مي افتاد محكوم ناگزير بودند به فراموشي و نابودي و انزوا..... تا اينكه سالهاي اول دبيرستان قسمتهايي از فيلم مستند &quot; اين خانه سياه است&quot; فروغ فرخزادو ديدم و اين فيلم به شدت منقلبم كرد و روم تأثير زيادي گذاشت، طوري كه يكي از كابوسهاي شبانه ام ديدن يك زن جذامي بود كه كاسه اي رو به سمت من گرفته بود و از من تقاضاي غذا مي كرد و من جرأت نزديك شدن نداشتم..... در دوران دانشجويي و با شناخت بيشتر اين بيماري و دونستن اينكه يك بيماري عفوني قابل درمان در صورت تشخيص به موقع است، كابوس و هراس من كمرنگ و كمرنگتر شد....... تا اينكه بعد از فارغ التحصيل شدن يكي از اساتيدم به من پيشنهاد كرد كه دو روز در هفته براي ويزيت عمومي بيماران جذامي به بيمارستان &quot;الف&quot; برم..... با شنيدن اين پيشنهاد بلافاصله دوباره صحنه همون كابوس نوجواني جلوي چشمم اومد و انگار تمام آموخته ها و دانسته هام در مورد جذام از بين رفت و بدون فكر و فوري گفتم:&quot; ولي آقاي دكتر! من نمي تونم!&quot; استادم دكتر &quot;ي&quot; كه با من خيلي صميمي و خوب بود گفت : &quot; تو مثلا&quot; پزشكي خانوم دكتر! شنبه با من بيا اگه نخواستي قبول نكن..&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز شنبه با ترس و اضطراب زياد در حالي كه چند تا ماسك با خودم برده بودم، رفتم جلوي بيمارستان و داخل نشدم تا دكتر &quot;ي&quot; برسه. وقتي اومد، قبل از داخل شدن، من سريع ماسك زدم! دكتر &quot;ي&quot; با عصبانيت نگاهم كرد و گفت:&quot; اين كارا چيه؟!! بهشون برميخوره!، اين بيماران بيماري فعّال ندارن و اسميرهاي پوستيشون همه منفيه، اينجا بيشتر براشون حكم آسايشگاه داره و در حال دست و پنجه نرم كردن با عوارض بيماري هستند، ماسكتو بردار!&quot;  دكتر &quot;ي&quot; يكي از محبوبترين اساتيد من بود كه اصلا&quot; نميتونستم حرفشو گوش نكنم..... باهم وارد شديم و.... فقط ميتونم بگم بعد از تموم شدم ويزيت مشتاق بودم كه هر چه زودتر كارمو اونجا شروع كنم..... بيماران خونگرم و مهربان و صميمي و بيش از همه منتظر و تنها و فراموش شده با هزار و يك حرف نگفته و قصه هاي نشنيده.... شايد نگاه كردن به چهره خيليهاشون در وهله اول سخت و زجرآور بود، اكثرا&quot; يا نابينا بودند و يا شديدا&quot; كم بينا با عنبيه آتروفي شده كه ظاهر چشمشونو كاملا&quot; به هم ريخته بود، بدون ابرو و مژه و با بينيهاي زيني شكل.... دستاي گرمي كه دفرمه شده بود و شايد چند انگشتش از بين رفته بود و  صداهاي آرامي كه به سختي شنيده ميشد..... ولي وقتي كمي بيشتر باهاشون آشنا ميشدي دوست داشتني ترين موجودات روي زمين بودند......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من يك سال دو روز در هفته براي ساعتهايي با اونها بودم و اون ايام يكي از برجسته ترين خاطرات زندگيم هست و مطمئنا&quot; خواهد بود.... مريم ،خانم ۵۰ ساله خوش قلب و ساده دلي كه از ۱۳ سالگي به دنبال ابتلا به جذام از خانه و خانواده اش جدا افتاده بود و من عادت كرده بودم هر روز صبح كه ميرسم در كنار اون  و توي اتاقش چايي بخورم و به جرأت ميتونم بگم كه دلچسب ترين چاي ها رو كنار مريم و در اتاق کوچکش خوردم....فرامرز هم یکی از دوست داشتنی ترین و شوخ طبعترین بیماران بود که از کودکی داغ انکارنشدنی جذام رو بر پیشانی داشت و خودش  در فیلم &quot;این خانه سیاه است&quot; پسر نوجوانی رو به من نشون داد و پرسید:&quot; میشناسی اینو خانوم دکتر؟!&quot;  باورم نمیشد! خود فرامرز بود!.... یکی از نکاتی که در مورد این بیماران برام خیلی جلب توجه میکرد عشق و امید به زندگی بیش از اندازه اونها بود...... معمولا&quot; هر اتاق برای دو نفر مشترک بود و این دو نفر طبعا&quot; همجنس. مگر بعضی اتاقها که ساکنان مهربانش زن و شوهر بودند...... جالب اینجاست که در همون مدت یک سال که من اونجا میرفتم شاهد چندین ازدواج و طلاق و ماجرای عاشقانه بین اونها بودم! در حالی که رنج سنی متوسط بین ۴۵ تا ۷۵ سال داشتند!..... مظفر تقریبا&quot; از همه جوونتر بود و حدود ۴۵ سال داشت کاملا&quot; نابینا بود و از یک پا هم محروم! با این همه روحیه شاد و عاشقش اونو از بقیه متمایز میکرد..... مدتها بود که عشق سوزانی به فاطمه که یک پیرزن ۷۵ ساله به شدت غرغرو بود! داشت! ..... و با انواع و اقسام روشها و واسطه قرار دادن همه ازش خواستگاری کرده بود! و این فاطمه خانوم تا مدتها با نازکردن و طاقچه بالا گذاشتنهای جور واجور به آتش عشق مظفر دامن می زد..... تا اینکه بالاخره نمیدونم آفتاب از کدوم طرف طلوع کرد که دلش به رحم اومد و جواب مثبت داد!...... منم در مراسم ازدواجشون شرکت کردم و هیچ وقت صحنه ای رو فراموش نمیکنم که مظفر بعد از تموم شدن خطبه عقد با شتاب و عجله دنبال دستای فاطمه میگشت..... و تنها تغییری که در شرایط زندگیشون ایجاد شد این بود که تخت مظفر به اتاق فاطمه منتقل شد!.... و جالب اینکه مظفر روزهای پیش از ازدواج از من میخواست براش سیلدنافیل بنویسم!! (اون یکی اسمش خیلی تابلو بود! و چون من بسیار محجوبم! ترجیح دادم اینو به کار ببرم...اونا که میدونن که هیچی! اونا که نمیدونن میتونند از قوه تخیل و حس ششمشون استفاده کنند! و یا  یه سرچ کوچولو!).... بگذریم که مظفر بیشتر از دو ماه نتونست غرغرهای فاطمه خانومو تحمل کنه و بعد از اون عشق آتشین از هم جدا شدند و یک ماه بعدش مظفر از یکی دیگه خواستگاری کرد!!..... دوست دارم تا صبح ازشون صحبت کنم.... از بهادر ، موسی، خاتون ، نبی و...... از انسانهای به حقیقت فراموش شده با هزاران امید و آرزو از جنس آمال و خواسته های خود ما..... صاحبان دلهای بلورین و سرشار از مهری که تنها با یک لبخند ناچیز و کوچک مملو از نشاط و رضایت می شد..... مردمان پاک و بیگناهی که قربانی قهر دنیا و فقر دانش شدند ولی جفای روزگار رو با دلهای دریایی تاب آوردند و با چشمان بیرنگ و شیشه ای نظاره گر بازی زمانه شدند و هرگز لبخند و دوستی و عشق رو از یاد نبردند..... کاش ما هم بی پاسخ نگذاریم  نگاه منتظر مهربانشون رو........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم امشب بیشتر از همیشه تنگ شده برای چای پر از هل مریم..... شوخیهای بامزه فرامرز..... صدای گرفته مظفر..... غرغرهای فاطمه..... زمزمه های خوش آهنگ موسی ...... بی محلیهای بهادر ...... خاطرات نبی و........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 22:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود؟!</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>روزگاری &lt;STRONG&gt;بود&lt;/STRONG&gt; که کمترین بهانه ها لبهایم را کفایت می کرد برای گشوده شدن  به قصد خنده ای از عمق جان..... روزگاری &lt;STRONG&gt;بود&lt;/STRONG&gt; که همیشگیترین نشانه ها چونان ترنمی ریتمیک چشمانم را به رقص شور و شادمانی وامیداشت..... روزگاری&lt;STRONG&gt; بود&lt;/STRONG&gt; که ساده ترین رخدادها جذابیتی تازه را میهمان نگاهم می کرد..... روزگاری &lt;STRONG&gt;بود&lt;/STRONG&gt; که کوتاهترین فراخوانها دلم را با شوق پرواز میداد برای دست افشانی و شادی در جوار یاران و دوستان..... روزگاری &lt;STRONG&gt;بود&lt;/STRONG&gt; که کوچکترین گام نهادنها وجودم را غرق افتخار و پیروزی میکرد..... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزگاری &lt;STRONG&gt;هست&lt;/STRONG&gt; که کمترین بهانه ها دیدگانم را کفایت می کند برای مهیا شدن به قصد گریستنی از عمق جان..... روزگاری&lt;STRONG&gt; هست&lt;/STRONG&gt; که همیشگیترین نشانه ها چونان حزینترین نوای عالم هوای دلم را گرفته و ماتمزده می کند..... روزگاری &lt;STRONG&gt;هست&lt;/STRONG&gt; که تازه ترین رخدادها برای نگاهم ره آوردی جز خستگی و ملال ندارد..... روزگاری &lt;STRONG&gt;هست&lt;/STRONG&gt; که دستانم پرآب و تاب ترین فراخوانها را اجابت نمی کنند و دلم خلوت انزوا می طلبد ..... روزگاری &lt;STRONG&gt;هست&lt;/STRONG&gt; که بزرگترین گامها و حصول خواستنی ترین آرزوها، رضایتی ارمغان نمی آورد و مظلومانه اسیر ورطه تکرار می شود......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزگاری که بود و چندان هم دور نمی نمایاند و روزگاری که هست و انگار می رود تا مرز جاودانگی! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من مانده ام حیران از دل و دستان و چشمانم در میان قطعات پازل به ظاهر مرتب و در جای خود چیده شده ، ترسان از ناسپاسی ها و خمیده از بار سنگین خوشی هایی که گویا زیر دلم زده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناتانائیل! برایت از فالبینی خواهم گفت که طالعت را از روی خطوط برگهای نزدیکترین درخت روایت می کند و کافیست یکی از آن دعاهای مشهورش که رد خور ندارد را از بلندترین شاخه آویزان کنی آن زمان است که مهرت در دل سرفرازترین شاهزاده قصه خواهد نشست و گل لاله عباسی از گیسوان مغرورترین دختر شهر بر زمین خواهد افتاد و انگشت حسرت همه دخترکان زیبارو تو را نشانه خواهد گرفت.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;بعد نوشت: دلخوشی تازه مان پاسخ دادن به کامنتهای خوب شماست.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 06:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساقی بیار باده که ایام بس خوش است!!!!</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>امروز به دنبال پستهای حالگیری اخیر تصمیم دارم یه پست شاد بنویسم! البته فقط تصمیم دارم و هرچقدر به ذهنم فشار آوردم موضوع خاصی به نظرم نرسید! و اصولا&quot; چون موجودی هستم که غم رو به شادی ترجیح میده و دلایل معقول همگانی برای سرور و سرخوشی شادم نمیکنه و مواقعی هم که شاد هستم همین طور الکی الکی خوشم! اگه این پست شاد نشد نگی نگفتیا! هر چند که نیّت مهمه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.salvation58.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آرزو&lt;/A&gt; چند وقت پیش یه بازی دعوتم کرده بود در مورد چیزهایی که دوست داریم و چیزهایی که دوست نداریم! البته قانون بازی فکر میکنم این جوری بود که این اقلام! باید از نوع صد تا یه غازش میبود! الان میگم تا متوجه بشید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزهایی که خوشم میاد: سیب زمینی سرخ کرده!...بدون کلاج دنده عوض کردن!... شلوار جین!.... توی تختخواب صبحونه خوردن!....مخلوط بوی سیگار و اودکلن!..... از دو تا فیلم پشت سر هم نگاه کردن!..... از سیب خوردن موقع مطالعه!..... از شنای پروانه!.....از اینترنت!..... از اس ام اس!.... از تله پاتی!...از سالاد و سسهای عجیب و غریب درست کردن!.... از زيتون!...از به کار بردن اسم اونایی که دوستشون دارم!.....از رژلب!.... از غافلگیر شدن!..... از بچه کوچولوهای شش ماهه تا سه ساله!..... از هدیه چه گرفتنش و چه دادنش!.... از لهجه فرانسوی!..... از قاب عکس!.... از مژه هاي بلند!...از علامت تعجب!.... از سفر بدون برنامه ریزی! و...... گفتن چیزایی که ازشون خوشم میاد!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزهایی که بدم میاد: کرم ضد آفتاب!.... شمارش معکوس چه پشت چراغ قرمز و چه مایکروفر!..... گردگیری کردن!..... از آدمایی که موقع حرف زدن توی چشات نگاه نمیکنن!....از انبه!.... از زنگ تلفن موقعي كه خوابيدم!.... از سرشير و خامه!...از نوزاد تا دوماهگي!... از خانومايي كه به زمين و زمان شك دارن!....از رژگونه پررنگ!.... از مجله هاي خانواده سبز و زرد و هر رنگي كه ميخواد باشه!.... از فيلماي رزمي بروسلي و جكي چان و!... از بدقولي!... از تيم فوتبال آلمان!... از گریه کردن جلوی بقیه!....  از كتابايي كه توي عنوانشون قورباغه و موش و پنير و اين صوبتا هستش!... از علامت سؤال!.... از رستوران شلوغ! و....... گفتن چيزايي كه ازشون بدم مياد!....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه خيلي شاد و مفرح شد! مگه نه؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقت بود دوست داشتم از &lt;A href=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=44042&quot; target=_blank&gt;حاج قربان سلیمانی&lt;/A&gt; بنویسم... نوازنده پیشکسوت موسیقی مقامی شمال خراسان که با همون ظاهر ساده و روستاییش در جشنواره های بین المللی موسیقی شرکت می کرد و بارها هم افتخارآفرین بود ..... پیرمرد ساده دل ساده اندیش با نوای آسمانی دوتارش که به گفته خودش گنجشکها نشسته بر دسته دوتار میهمانان همیشگی آوای حزین سازش بودند .... و نوای خدایی دو تارش در سی ام دی ماه ۸۶ برای همیشه خاموش شد.... خیلی وقت بود دوست داشتم ازش بنویسم ولی زمان مرگش مصادف بود با اوج درس خوندنم و فرصت دست نداد تا الان.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقت بود دوست داشتم از نادر ابراهیمی بنویسم.... نویسنده خوش قلم و نامدار که کسی جز او نمیتونست آتشي اين چنين پر عظمتو بدون دود خلق کنه و با عاشقانه آرامش، آسودگي رو به دلهاي پرتلاطم عاشقان هديه كنه و شايد شانزدهم خرداد ۸۷ بار ديگه پر كشيد به سوی شهري كه دوست ميداشت ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دوست داشتم از خسرو شكيبايي بنويسم .... بازيگر توانمند و استادي كه سالهاي سكوت و خفقان نوجواني اولين &quot; دوستت دارم&quot; ها رو با صداي خش دار دوست داشتنيش از رسانه گروهي شنيديم و چهارشنبه شبها منتظر بوديم تا بياد و يادمون بده كه چطور رئيس باشيم ولي رياست نكنيم! و باز موقع دلتنگيها ياد گرفتيم كه درسته كه قهريم! ولي حرف كه باید بزنيم!... و نميدونم چرا بيست و هشتم تير ۸۷ خودش اين جمله شو فراموش كرد و در قهر و خاموشي ما رو ترك كرد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره دوست داشتم از همه اينايي كه گفتم بنويسم ولي چون قرار بود اين يه پست شاد باشه! صرف نظر ميكنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: بزن آن پرده .... اگر چند تو را سیم از این تار گسسته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: کجایی ناتانائیل؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff00ff&gt;بعد نوشت: در راستای تکمیل شادی این پست جواب کامنتهای دوست داشتنی در کامنتدونی!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 12:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنوزم قبله جان صورت توست....</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>در نداشتن و نبودن یک ساله ات بیش از تمام روزهای داشتنت به تو نگاه کردم....با تو خندیدم .... با تو گریه کردم..... بوسیدمت..... با تو سخن گفتم..... دوباره شدم همان دخترک لوس لجباز و پرخواهش کودکی با پشت چشم نازک کردن و قهر و نازهای دم به دم که باز تنها با منٌت کشیها و ناز و نوازش همیشه برقرار تو در آشتی را می گشود.... دوباره شدم بی پناه همیشگی ترس و تاریکی و آغوش گشوده ات که برایم امن ترین جای دنیا بود..... دوباره شدم دختر مدرسه ای عجول با اونیفرم طوسی و تو که هیچ وقت نگذاشتی دیرم شود..... دوباره شدم نوجوان سربه هوای بازیگوش و لبخند آرام و دلنشین تو که چه خوب مرا می فهمید و سر به راهم می کرد..... دوباره شدم هم بازی کرکری خوان پرشیطنتت و جفت شش های پشت سر هم تو و شوخیهای دوست داشتنیت که ساکتم می کرد.....دوباره شدم دختر جوان عاشق پیشه بیقرار و دستان بی مانند گرم و مهربان تو که دلگرمی و آرامشم می داد..... دوباره شدم عروس مسافر بغض آلودی که باید از تو جدا میشد و شانه های محکم تو که با اقتدار حمایتم می کرد .... دوباره شدم میزبان کوچک قدمهای بزرگت و حضور پرآرامش تو که میهمانی کوچکمان را لبریز از صفا و شادی می کرد...... دوباره شدم همراه پرحرفت در پیاده رویهای گاه به گاه شبانه و گامهای شمرده ات که کوبش پرتلاطم قلبم را هارمونی می بخشید..... دوباره شدم فرزند نگران و ناآرام ایستاده بر بالینت و چشمان بسته و نفسهای خسته ات که با من خداحافظی می کرد............ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هنوزم قبله جان صورت توست.......&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 14:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.........</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;قضیه ای که میخوام در موردش بنویسم چند روز قبل اتفاق افتاد ولی اونقدر این مدّت ذهنمو به خودش مشغول کرده بود که نتونستم ساکت بمونم و چیزی در موردش نگم .&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بعد از ظهر گرم یکشنبه خانمی میانسال با چادر گل گلی همراه یک دختر پونزده شونزده سالۀ سبزه و لاغر سراسیمه و سرگردان وارد شدند. از چهره و سر و وضعشون میشد حدس زد که روستایی هستند. داخل اتاق که&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;شدند در نگاه دختر اضطراب و وحشت کاملا&quot; مشهود بود و اصلا&quot; صحبت نمی کرد. خانم میانسال که مادر دختر بود با لهجه ای که باید تمام وجودت گوش میشد تا شاید از حرفاش چیزی سردربیاری شروع به صحبت کرد و از دل درد مزمن دختر گفت. شروع کردم به سؤال کردن از خود دختر در مورد خصوصیات دردش ولی فقط نگاهم میکرد و گاهی هم ناخناشو می جوید و مادر هم تند تند جوابای بیربط میداد. از شرح حال که نتیجه ای نگرفتم بهش گفتم روی تخت دراز بکشه تا معاینه اش کنم. دستمو که روی شکمش گذاشتم از تعجب خشکم زد! نگاهی به چهره نگرانش که هنوز کودکانه و ساده بود و اندام لاغرش&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;انداختم و پرسیدم ازدواج کردی؟ آروم جواب داد: نه.... پرسیدم نامزد داری؟ بازم به علامت نفی سرشو بالا برد....&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;از نگاه معصومش خجالت کشیدم که بپرسم دوست پسر داری یا نه.... دختر بی بر و برگرد باردار بود اونم نه ماه اول و دوم از معاینه اش میشد فهمید که حداقل سن بارداریش بیست هفته است. مادرش پاراوانو کنار زد و مضطرب اومد کنار تخت و از من پرسید چرا این سؤالا رو می کنی؟ من گفتم خانوم دخترتون بارداره..... یکی زد توی سر خودش و یکی هم توی سر دختر بیچاره، کم مونده بود منو هم بزنه! فریاد میزد که این حرفا چیه می زنی؟ آفتاب و مهتاب رنگ این دخترو ندیده و.... اونقدر محکم و قاطع حرف میزد که من با تمام اطمینان واقعا&quot; شک کردم نکنه اشتباه کنم و فرستادمشون برای سونوگرافی. بعد از یک ساعت با قیافه های وحشت زده برگشتند. دختر بیچاره به پهنای صورتش اشک میریخت و مادر در حال فحش و ناسزاگویی بود. سونوگرافی رو ازشون گرفتم. حدسم درست بود سن حاملگی 22-20 هفته بود و یک جنین سالم و بدون مشکل. از مادر خواستم بیرون باشه تا از تشویش و تشنج فضا کم بشه و بتونم با دختر راحتتر صحبت کنم. دختر روبروی من نشسته بود و مثل یک کودک چهار پنج ساله نگاه می کرد و ناخن می جوید.... نیم ساعت باهاش حرف زدم گفتم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;با من راحت باشه تا بتونم کمکش کنم و با هزار و یک ترفند ازش خواستم حقیقتو برام بگه و.... بالاخره بغضش ترکید و بریده بریده شروع به صحبت کرد..... از برادر 45 ساله اش گفت که روزگار جنگ به اسارت گرفته شده و شش سال اسیر بوده و امروز عنوان آزاده رو یدک میکشه و از زمانی که به خونه برگشته تعادل روحی و روانی نداشته و هیچ کدوم از اعضای خانواده از دست و زبانش مصون نبودند..... از اینکه از وقتی دختر خردسالی بوده مورد آزار و اذیّت این برادر قرار میگرفته و تهدید و ارعابهای جدّی و وحشتناکش جایی برای لب گشودن و شکوه و شکایت باقی نمیذاشته.....از اینکه این جنین هم حتما&quot; هدیۀ همون برادر آزاده است..... و حرفها و حقایق دردآوری که باورنکردنی بود و حاصلی نداشت به جز نفرت و انزجار از روزگار و زمانه...... به من التماس میکرد که به مادرش چیزی نگم چون اگر برادرش میفهمید حتما&quot; تکه تکه اش میکرد! سعی کردم آرومش کنم و منطق محدود و محصورشو راضی کنم برای در نظر گرفتن و پیدا کردن راهی تازه و اینکه باید کاری کرد...... مادرشو صدا کردم بیاد تو، لزومی نداره که بگم بهش چیا گفتم و چظور داد و فریادشو آروم کردم و قضیه رو براش حلّاجی کردم..... ازش پرسیدم چطور با این همه آزار و سختی تا به حال پسرشو به یک روانپزشک نشون نداده و این همه نشونه رو ندیده گرفته..... زمان ملامت نبود.... نامه ای برای یکی از استادام که متخصص زنان بود و میدونستم اگه راهی وجود داشته باشه کوتاهی نمیکنه، نوشتم و شرح کامل ماجرا رو دادم..... به یکی از دوستام هم که رزیدنت روانپزشکیه زنگ زدم و ازش خواستم برای بستری برادر دختر کارای لازمو انجام بده..... به مادر سفارش کردم همون موقع دخترو ببره پیش دکتر و در اولین فرصت هم برای بستری پسرش اقدام کنه..... هرچند شاید تمام این کارها نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود ولی مگر راه دیگه ای هم وجود داشت..... ازشون خواستم حتما&quot; منو در جریان بذارن که چی شد و چی کار کردند.... ولی الان یک هفته گذشته و هنوز هیچ خبری ندارم.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و من از همون روز، هر لحظه در ذهنم مقصر واقعیو جستجو میکنم..... مردی که در راه ایمان بی مانندش بهترین سالهای عمرش در میان توپ و تانک و خمپاره و وادی اسارت گذشت و امروز یک بیمار روانی مهجوره که کنترلی بر کردارش نداره و ایمان مثال زدنیش در راه پلیدترین و حرامترین اعمال به هرز میره..... دختر بیگناه و معصومی که از کودکی لبهاش به هم دوخته شده و هر آزاریو تاب آورده تا خدای ناکرده گوشه ای از آرامش دروغین خانواده اش خدشه دار نشه...... مادری که حتی به قیمت قربانی کردن دخترش اونقدر دربند آبروی ظاهری و پوشالی بوده که چشم بر تمام حقایق آشکار و دردآور بسته و سخنی نگفته..... و یا فقر فرهنگی و اجتماعی سر به فلک کشیده و نبود گوشی برای شنیدن و دستی برای کاری کردن و مسؤولی برای پذیرفتن و چاره ای اندیشیدن...... هرچند خیلی دیر.... هرچند خیلی دور.... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و فکر میکنم به &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;چشمان هراسان وحشتزدۀ دختر لاغر سبزه رو.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 22:37:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنهار از این بیابان، وین راه بینهایت......</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>آنقدر دل دل می کنی که شهاب باران آسمان تمام می شود و تو تازه به خاطر می آوری آرزوهای نگفته و تمناهای نهفته انباشته شده در دل بیقرارت را. و باز آنقدر چشم میکشی تا شب پرده سیه فامش را پهن کند و تو با کوله بار سنگین آرزوها به دوش سراپا نگاه میشوی شاید صیاد ستاره مسافری شوی که پیامبر تمنای نگفته ات باشد. آنقدر چشم می دوزی تا سیاهی مخملی شب مست خوابت می کند و تو در بیکران رویا همه آرزوهای نهفته ات را به دست ستاره ها میسپاری و سبکبارِ سبکبار میشوی..... روشنای سپیده که سر میزند چشم می گشایی و کوله بار سنگین آرزوها، نقش بر زمین، خاطره شکست شکار دیشب را بر ذهنت می کوبد و شیرینی رویای سبکباری را به کام روحت تلختر از زهر می کند... و آنگاه که تو غرق در ماتم برای مرور آرزوها و مهیا شدن صیدی دوباره کوله بارت را میگشایی، درخششی خیره کننده و آسمانی برای لحظه ای کورت میکند و تازه می فهمی که دیشب ستاره ها از آسمان به کوله بارت ریخته اند و آنها هم شده اند جزئی از تمنا و آمال و آرزوهایت..........وای! شب بی ستاره را چگونه تاب خواهی آورد جان دل؟! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به من گفتی: همین دست پرورده خودمان را میگویم! پس او چه می کند؟....... ..گفتم: مخلوق ، &quot;مخلوق&quot; است. یعنی &quot;خلق شده&quot;...... گفتی: یعنی او هم دلش که بگیرد به آسمان نگاه می کند؟........ گفتم : آسمان برای همه است . برای من، برای تو، برای هر آنکه قدرت سربلند کردن و نگریستن دارد.......گفتی :حتّی اگر از نژاد افشاری باشد؟!......... گفتم :حتّی برای &quot;رویانا&quot;........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: حرف زیاد دارم ناتانائیل! ولی....سکوت میکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 10:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همینه که هست....!!</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;پیرو آخرین اولتیماتوم &lt;A href=&quot;http://www.kayral.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مستانه&lt;/A&gt; عزیز در بازی مسروقۀ! پزدادن شرکت می کنم....هر چقدر هم تلاش کنیم و دلیل تراشی و به دیدۀ اغماض به پز دادن نگاه کنیم باز هم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;حمل بر خودستایی خواهد بود....ولی خب بازی به این سبک و سیاق از طرفی تمرینی خواهد بود برای خودشناسی و از طرف دیگه نیازمند جرأت و گستاخیه! ما هم جسارت به خرج می دهیم و شرکت کنندۀ جسور و از خود متشکر این بازی می شویم!!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;دوران کودکی، پسرها به زور بازوی پدر پز می دادند و دخترها به مهربانی و زیبایی مادر و همگی به تعداد نمره های بیست و کارتهای هزار آفرین و به اسباب بازیها و عروسکهای رنگارنگ . پز دادن اون زمان بی پیرایه و ساده و روشن و صاف بود....بزرگتر که شدیم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;همگام و همراه با آموختن خواهی نخواهی پنهانکاری و در پرده و استعاره سخن گفتن، پز دادن و فخرفروشی هم ظریف و هوشمندانه و مخفی شد ، با چاشنی دلپذیری از شکسته نفسی و فروتنی و تواضع! من هم کودک بزرگ شدۀ همین روزگارم و دانش آموز ساعی همان آموخته های ناگزیر ...پس بی بر و برگرد پز دادن من هم از این قاعده مستثنی نخواهد بود حتی با خودآگاهی و حفظ هوشیاری ....به هر حال همینه که هست!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;من اینجا پز دادنو به مفهوم داشته ها و پندارها و کردارهایی معنا خواهم کرد، که با یادآوری و مرورشون، زمان تنهایی و خستگی و ناامیدی و یأس احساس غرور و شادی درونی پیدا کنم و از داشتن یا انجامشون به خود ببالم و سرمست بشم. به دور از هر شکسته نفسی و تواضعی تعداد این دست داشته ها که متفاوت و متمایزم کنه زیاد نیست و از اونجا که حتّی اخلاقیات هم از نظر من نسبی و قابل قیاسه و هیچ سنگ محک مطلقی وجود نداره، تمام گفته های من با ترازوی فکر خودم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;و فقط و خودم سنجیده میشه و شاید مورد تأیید هیچ ادلّه ای نباشه! به هز حال بازم همینه که هست!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;من پز میدم مثل همه به خانواده ام( به صفا و مهربانی و پاکیشون) ....پز میدم به همسرم (به ظاهر و فکر و منطق و عشقش)....پز میدم و همیشه شادم از اینکه مهریه ام فقط و فقط چند شاخه گله بدون هیچ زرق و برقی از طلا و سکه.....به اینکه جشن عروسیم با تمام مخالفتها فقط یه مهمونی ساده بود بدون لباس سنگین عروسی و اینکه چقدر بهمون خوش گذشت!....پز میدم به اینکه به شدّت وسواس دارم در رعایت قوانین خصوصا&quot; رانندگی و بدم میاد از با انگشت اشاره کردن به خلاف دیگران برای توجیه بی قانونی.....پز میدم به اینکه درصدی از درآمد ماهیانه رو حتما&quot; اختصاص میدم به خرید کتاب و اینکه کتابخونه مون دیگه لبریز و سرریز شده (هر چند دوره هایی برای مطالعه تنبل میشم)......پز میدم به اینکه مثنوی رو تا به حال دو دور خوندم....به اینکه بیشتر از نصف غزلهای حافظو حفظم.....پز میدم به اینکه بدون موسیقی نمیتونم زندگی کنم....پز میدم به اینکه عاشق شنام و شناگر ماهری هم هستم!....پز میدم به اینکه چهار ساعت خواب در شبانه روز از سرم هم زیاده !......پز میدم به کارم نه به عنوانش که این روزها اصلا&quot; اصلا&quot; پز دادن هم نداره! ولی پز میدم به اینکه با تمام حرف و حدیثها عاشقانه شغلمو دوست دارم و دوباره و دوباره هم اگر برگردم همین راهو انتخاب میکنم...پز میدم به رابطه ام با بیماران و اینکه اکثرشون دوستم دارند و پز میدم به هدیه هایی که اونا برام میارن( به این یکی به معنای واقعی کلمه پز میدم! به سبک جولیا پندلتون بابا لنگ دراز! یعنی میارم و به همه نشونشون میدم!).....فعلا&quot; دیگه یادم نمی یاد! وای که چقدر من خوبم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;....می دونم خیلی از اینا که گفتم پز دادن نداره! ولی خب گفتم که اینها چیزهایی بود که در تنهایی و یأس یادآوریشون شادم میکنه ....خلاصه بازم میگم همینه که هست!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;یادم رفت اینو بگم پز میدم به تک تک خواننده های خوب وبلاگم و دوستان گل دنیای واقعی و مجازیم.....و پز میدم به مخاطب خاص نازنین پست قبلیم و......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;دوستانی که لینک مستانه هستند که لطفا&quot; هر چه زودتر بشتابند تا این خجالت و برافروختگی ما هم برطرف بشه....سایر دوستان هم بر ما منت بگذارند و بازی کنند خصوصا&quot; &lt;A href=&quot;http://www.salvation58.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آرزو&lt;/A&gt; ، &lt;A href=&quot;http://parnianemaman.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پیمانه&lt;/A&gt; ،&lt;A href=&quot;http://medicineman.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;دکتر علی&lt;/A&gt; ،&lt;A href=&quot;http://www.paeize86.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;فریاد&lt;/A&gt; ،&lt;A href=&quot;http://www.cafegap.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کافه گپ&lt;/A&gt; ،&lt;A href=&quot;http://www.aram862.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;گلاب خانوم&lt;/A&gt; و....هر دوست پیدا و پنهان خواننده این سطور...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ.ن: فراموشت نکرده ام ناتانائیل! ولی از خود به خود فخر فروشی؟! زهی تصور محال!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوای تازه...</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;كارهاي ريز و درشت عقب افتاده و نيافتاده را تند تند و پرشتاب تمام مي كنم، فقط تمام مي كنم تا برسم به اينجا و بيرون بريزم نگفته هايي كه نمي دانم چيست امّا تنها مي دانم هست و بيقراري ميكند. و حال كه روي صندلي هميشگي نشسته ام و صفحه سفيد هميشگي جلويم باز مي شود ، ندانستن و ناتواني هميشگي به سراغم مي آيد. و خطوط سياهي كه هي جلو مي رود و دوباره عقبگرد ميكند و دهن كجي دوباره و دوباره صفحه سفيد. و من خسته از اين دهن كجي اين بار رژه خطوط سياه را آنقدر تاب مياورم تا ميرسم به اينجا! درست همينجا كه تو هم اكنون با من به آن رسيده اي! پس باهم ادامه مي دهيم تا برسيم به لحظه هايي كه بايد از آنها نوشت، برسيم به هواي تازه و شايد برسيم به شناخت و درك نويي از خويشتن و واقعيت هميشه پنهاني كه به خودي خود رخ نمي نماياند و از پيله محكم شك و ابهام سر بيرون نخواهد آورد مگر با دشنه سركشي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و شايد كمي جرأت و جسارت. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;برسيم به محاسبه بهايي كه براي اين جسارتمان مي پردازيم و چرتكه بيندازيم هزينه از پيش تعيين نشده اين سركشي را. شايد بد نباشد براي لحظه اي چشم بر هم گذاريم و تجسّم كنيم دورنماي هرچند مه آلود و نامشخص مسير را و از ميان غبار ابرها چشمانمان را آنقدر تنگ كنيم براي يافتن گودالهاي احتمالي و شايد آن تابلوهاي اسكلت نشان خطر! &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;هيجان انگيز خواهد بود حتّي اگر براي لحظه اي در خيال، خود را در قعر يكي از همين گودالها تصور كنيم! و خالي از تفريح نيست اگر شده براي يك بار دست به دامان پيشگويي و رمل و اسطرلاب شويم و مهره هاي سنگي آبي لاجوردي به گردن بياندازيم!!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;من مدّتهاست كه آنقدر چشمانم را تنگ كرده ام و جايگاه تابلوهاي اسكلت نشان را به ذهن سپرده ام كه شبيه ژاپنيها شده ام! و چندين و چند بار در رويا خود را به قعر عميقترين گودال پرتاب كرده ام كه هنوز كوفتگي دست و پايم برطرف نشده! براي محاسبه بهای خرق عادت &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;انگشتان دست و پايم رويهم كم آمده و چرتكه ام از فرط بالا و پايين كردن مهره ها ساييده و رنگ و رو رفته شده! &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;شايد تا هنوز خرمهره آبي لاجوردي به گردن نيانداخته ام دوست داشته باشي بداني نتيجه نهايي اين همه چشم تنگ كردن و دست وپا شكستن و چرتكه انداختن و حساب و كتاب را..... يك كلام ختم كلام! و اينكه....&lt;STRONG&gt;ارزشش را داري&lt;/STRONG&gt;..... و بودن آرامت هيچ راحت و آرامشي را زايل نخواهد كرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;امّا نميدانم شايد تو تيزبين تر از من باشي و راه را از چاه بهتر بشناسي، شايد حساب و كتاب تو از من بهتر باشد و شايد مجهز به امكانات پيشرفته تر از چرتكه و انگشت باشي!...پس يك چيز مي خواهم و اينكه.... &lt;STRONG&gt;آگاهم كني&lt;/STRONG&gt;.....&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ.ن 1: متأسفم بابت مه آلود بودن اين پست. شايد اين پست مخاطب خاص داشته باشد. ميان كامنتها در پي مخاطب خاص اين پست نباشيد! كه جز به بيراهه رفتن اثر ديگري نخواهد داشت.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ.ن 2: براي مخاطب خاص ديگري كه به تازگي اينجا را مي خواند: دوست من! كمي پايينتر بيا و هم سطح دنيا و روزگاري شو كه در آن زندگي ميكني. معقول بيانديش و واقع بينانه رفتار كن. نگذار روح بزرگ و احساس پاكت در بيراهه و روياي ناممكن به هرز رود. تو شايسته بهترين هستي اگر باور كني و بخواهي و چشم بگشايي....&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt; بت موزون به بتخانه بسي جست / كه موزونات را ميزان كدام است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنبال اين مخاطب خاص هم در كامنتها&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نگردييد!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ.ن 3: هزار هزار بار ممنونم از تمام دوستان خوب و نازنينم بابت تبريكات پست قبلي.....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن!</title>
<link>http://enoxaparin.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ یه جایی توی یه کتابی که اسمش یادم نیست&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خوندم که پدر یه شخصی که اونم یادم نیست کی بود! اینو گفته که: &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&quot; هنگامی که به چیزی شک داری، بزن بر طبل بی عاری!!&quot; این روزها عجیب پایبند و شیفتۀ این گفتار نغز شدم! و پیرو چنین مرام و مسلکی و در این حال و هوای شک و ابهام چه هنرمندانه هم جواب می دهد! قبول نداری؟ برای یک بار هم شده امتحان کن! باور کن دست خالی بر نخواهی گشت! حالا که دارم درس زندگی این چنینی میدم! بذار یه راز دیگه رو هم برات فاش کنم، اینو هم از خودم نساختم، از یکی دیگه ست که بازم درست یادم نیست کی بود! شاید ونه گوت...میگه: &quot; ما برای علافی به کره خاکی آمده ایم! هر کس جز این گفت، چرت گفته!! &quot; نه نه! نیهیلیست نشدم هنوز! اصلا&quot;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;علافی میتونه کلّی هم هدفمند باشه! قضیه اینه که بستگی داره علّاف چی باشی! من خودم از اول مهر با شروع دورۀ رزیدنتی وارد یه مرحلۀ جدید علّافی هدفدار میشم!&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;متوجّه شدی دیگه! اینا رو گفتم واسه اینکه بگم من تخصص قبول شدم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; و با شوق و ذوق فراوان هم به استقبال این علّافی تازه میرم.... بگذریم ...دارم رفیق بد میشم! ذغال خوب هم که فراوونه! پس تا از دست نرفتی، بریم سر مطلب بعدی....خلاصه که علّافتیم رفیق! (ادبیات وزین رو داشته باشید! اینم یه صدای بی صداست براومده از همون طبل بی عاری!)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ دیروز که از فرط خستگی چشام بسته شد دیدم دختری هستم در کنار رودی پرآب با چهره ای مینیاتوری، چشمان درشت درشت خمار با مژگان بلند، بینی ظریف ظریف قلمی و دهان و لبهای غنچۀ کوچک کوچک! و نرمی ابریشمی حریر لباسم حتّی برای روحم هم قابل لمس بود. هر چند زیبایی مینیاتوری رو هیچ وقت دوست نداشتم ولی در اون لحظه به شدت احساس خوشایند زیبایی میکردم. دستم یک پیاله بود و مردی با همون چهرۀ مینیاتوری از نوع مردانه اش یعنی موها و ریش بلند و چشمان باز هم خمار عاشق با جامی در دست پیالۀ منو پر میکرد!! با یک صدای ناگهانی چشام باز شد تا چند لحظه فکر کردم صدای چهچه پرنده ای بیدارم کرده ! و داشتم دنبالش میگشتم ولی نه در و دیوار ترک خورده ای که در میدان دیدم قرار گرفت و نه حال و هوای حاکم بر محیط ، فضای مناسبی برای پرنده و چهچهه زدنش بود! هوشیارتر که شدم فهمیدم ساعت چهار بعدازظهره و من در کلینیک در انتظار بیمار! چهره ام هم به هیچ وجه مینیاتوری نیست! و اون صدا هم زنگی بود برای فراخوان من، یعنی پاشو بیا مریض اومده! تنها نشونۀ موجود از اون رویای مینیاتوری کتاب رباعیات خیام بود که جلوم باز بود و این شعر که:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;من بی می ناب زیستن نتوانم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;بی باده کشید بار تن نتوانم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;من تشنۀ آن دمم که ساقی گوید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;یک جام دگر بگیر و من نتوانم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;تا حالا این فرمی خواب انتزاعی ! ندیده بودم! بعضی از رباعیات خیام همیشه مستم میکنه شاید این رویا هم یه جور مستی و سرخوشی بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ خدایم را برای روز مبادا جایی پنهان میکنم جایی میان باورهای خلل ناپذیر کودکانه و تردید و شک تمام نشدنی بزرگسالی...جایی میان شادیهای گذری و لحظه ای و غمهای ماندنی فراموش ناشدنی....در مرز باریک میان کفر و ایمان...و خوب استتارش میکنم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;و آنقدر انتظار میکشم تا شاید &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;روزی روزگاری آن زمان که در جستجوی گمشدۀ دیگری پنهانیترین زوایا را می کاوم ناغافل خودی به من نشان دهد و پرده براندازی کند....&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ ناتانائیل! کاش در تو هیچ انتظاری نباشد، حتّی میل هم نباشد، و تنها استعدادی برای پذیرفتن باشد.....ناتانائیل! هرگز خوشیهایت را از پیش تعیین مکن!.....ناتانائیل! بزنیم بر همان طبل کذایی؟!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 22:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=enoxaparin&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>enoxaparin</dc:creator>
<guid>http://enoxaparin.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
